هیئت بیت العباس(علیه السلام)جوادیه،تهران
غم حسین(علیه السلام) عین عبادت است
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظرتون راجع به وبلاگ ما




صفحات جانبی
[ پنجشنبه 15 تیر 1391 ] [ 17:40 ] [ خادمین هیئت ]

امام حسن علیه السلام نخستین فرزند امام علی علیه السلام و حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها است كه در نیمه ماه مبارك رمضان سال سوم هجرى قمرى در مدینه منوره دیده به جهان گشود و با تولد خویش، در جدش پیامبر صلی الله علیه و آله و سایر اهل بیت علیهم السلام شادى و نشاط ویژه اى پدید آورد.

امام حسن علیه السلام بنا به روایت شیعه و اهل سنت، شبیه ترین انسان ها به رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و در این باره گفته شده است: و كان الحسن اشبه النّاس برسول اللّه صلی الله علیه و آله خلقاً و هَدیاً وَ سؤدداً؛ حسن از جهت سیما، روش و رهبرى از همه بیشتر به رسول خدا صلی الله علیه و آله شباهت داشت.[۱]

امام حسن علیه السلام پس از شهادت پدرش امیرمؤمنان على بن أبى طالب علیه السلام در كوفه، با درخواست و بیعت یاران آن حضرت و اهالى كوفه، خلافت را پذیرفت و راه و روش عدالت پرور پدرش را تداوم بخشید.[۲]

ولیكن با فتنه انگیزى هاى معاویة بن ابى سفیان و شرارت هاى سران سفاك سپاه او از یك سو و نفاق و خیانت برخى از سران سپاه امام علیه السلام و ایجاد چند دستگى در میان مردم و خستگى آنان از جنگ و خونریزى از سوى دیگر، آن حضرت را واداشت كه براى حفظ اصل اسلام و در نظر گرفتن مصلحت مسلمانان، با معاویه صلح كند و حكومت را به طور موقت و مشروط به وى سپارد.

از آن پس، امام علیه السلام از كوفه به وطنش مدینه بازگشت و بقیه عمر شریف خود را در مدینه گذرانید. آن حضرت گرچه از حكومت كناره گیرى كرده بود ولى با رفتار و كردار خود، امت اسلام را به جنایت هاى معاویه و عاملان او در سراسر مناطق اسلامى آگاه مى كرد و روحیه رزم و جهاد را در نهاد آنان دوباره زنده مى كرد.

وجود آن حضرت براى معاویه و عامل او در مدینه، بسیار گران مى آمد و مانع ترك تازى آنان مى گردید و دستگاه غاصب خلافت را با مشكلاتى مواجه مى كرد. از جمله این كه معاویه تصمیم گرفته بود كه فرزند خود یزید را جانشین خویش گرداند و در این راه تلاش زیادى به عمل آورد ولیكن در آغاز توفیق چندانى به دست نیاورد.

چون این فكر شیطانى مخالف با صلحنامه امام حسن علیه السلام بود و از سوى دیگر وجود شخصیت امام حسن علیه السلام مانع تحقق هدف هاى معاویه بود. بدین جهت در صدد از میان برداشتن این اسوه بزرگ عالم اسلام برآمد و در این راه از منافقان و كسانى كه به خاطر وابستگى فامیلى با آن حضرت رابطه داشتند، سود جست.

معاویه از طریق اشعث بن قیس، دخترش جعده را كه همسر امام حسن علیه السلام بود وسوسه كرد و او را به شهادت آن حضرت ترغیب و تطمیع نمود. وى به جعده گفت كه اگر حسن را به قتل آورى، علاوه بر این كه یكصد هزار درهم پول نقد دریافت مى كنى، وى را به عقد فرزندش یزید درمى آورد و او را ملكه عالم اسلام قرار مى دهد.

جعده كه نفاق و دوچهرگى را از پدرش به ارث برده بود، هر چه بیشتر خود را به آن حضرت نزدیك گردانید و پس از جلب توجه امام علیه السلام، ناجوانمردانه به آن حضرت، خیانت كرد و به وى زهر خورانید.

امام حسن علیه السلام به خاطر نوشیدن زهر، مسموم شد و به مدت چهل روز در بسترى بیمارى افتاد و روز به روز، حالش وخیمتر گردید، تا این كه در 28 صفر سال پنجاه هجرى قمرى، مصادف با سى و دومین سال رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه به شهادت رسید و محبان اهل بیت علیهم السلام را در سوگ بزرگى فرو برد. امام حسین علیه السلام به تجهیز بدن مطهر برادرش پرداخت و سپس جهت تدفین آن در كنار مرقد پیامبر صلی الله علیه و آله، اقدام به تشییع جنازه نمود.

عده زیادى از اهالى مدینه، اهل بیت علیهم السلام و تمامى بنى هاشم در تشییع جنازه امام شهید خود همراهى كردند و با عزت و احترام، بدن مطهرش را به سوى مرقد رسول خدا صلی الله علیه و آله حركت دادند. ولى بنى امیه و مخالفان اهل بیت علیهم السلام با تحریك عایشه بنت ابى بكر مانع تدفین بدن آن حضرت در جوار مرقد پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله شدند و در این راه بسیار پافشارى كرده و آماده هرگونه فتنه و فساد گردیدند.

جوانان بنى هاشم و پیروان ولایت آماده دفاع از حریم امامت و ولایت شدند. امام حسین علیه السلام كه در شهادت برادرش امام حسن علیه السلام، از همه سوگوارتر و غمگین تر بود، در برابر حرمت شكنى هاى بنى امیه و مخالفان اهل بیت علیهم السلام فرمود:

واللّه لولا عهد الحسن علیه السلام إلىّ بحقن الدّماء، و أن لااُهریق فى أمره مِحجمة دم، لعلمتم كیف تأخذ سیوف اللّه منكم مآخذها، و قدنقضتم العهد بیننا و بینكم، و أبطلتم ما اشترطنا علیكم لأنفسنا.[۳]

سوگند به خدا اگر برادرم با من پیمان نبسته بود كه در پاى جنازه او به اندازه حجامت خونى ریخته نشود، مى دیدید كه چگونه شمشیرهاى الهى از نیام بیرون مى آمدند و دمار از روزگار شما برمى آوردند. شما همان بیچارگان روسیاه اید كه عهد میان ما و خود را شكستید و شرائط فیمابین را باطل ساختید.

امام حسین علیه السلام و سایر بنى هاشم كه به خاطر سفارش امام حسن علیه السلام، كظم غیض كرده و بردبارى و جوانمردى را پیشه خود داشتند، به ناچار بدن امام حسن علیه السلام را به سوى قبرستان بقیع حمل نموده و در جوار جده اش فاطمه بنت اسد تدفین نمودند.[۴]

هم اكنون مزار امام حسن مجتبى علیه السلام به همراه سه تن از امامان معصوم (یعنى امام زین العابدین، امام باقر و امام صادق علیهم السلام) بدون هیچ گونه گنبد و بارگاهى در این قبرستان قرار دارد و محل زیارت بسیارى از شیعیان و دوستداران اهل بیت علیهم السلام مى باشد.

در تاریخ شهادت امام حسن مجتبى علیه السلام، علما و مورخان شیعه اتفاق نظر دارند كه آن حضرت در 28 صفر سال 50 قمرى در سن 47 سالگى به علت مسمومیت از سوى همسرش جعده بنت اشعث به شهادت رسید[۵]


  1. ↑ الإرشاد (شیخ مفید)، ص 347.
  2. ↑ همان.
  3. ↑ همان، ص 8.
  4. ↑ نك: كشف الغمه (علی بن عیسی اربلی)، ج 2، ص 80 و الارشاد، ص 9.
  5. ↑ نك: الكافى (كلینی)، ج 1، ص 461؛ بحارالانوار (علامه مجلسی)، ج 44، ص 149 و الارشاد، ص 346.




[ شنبه 29 آذر 1393 ] [ 10:11 ] [ خادمین هیئت ]

بیست و هشتم ماه صفر:

1. شهادت رسول خدا صلّی الله علیه و اله و سلم

شهادت جانگداز و مظلومانة اشرف مخلوقات خاتم الانبیاء محمد بن عبدالله صلّی الله علیه و اله و سلم در سال 11 هـ در سن 63 سالگی به وسیلة سَمّ(1) بوده است؛ و طبق روایاتی عایشه و حفصه آن حضرت را مسموم کرده اند! (2)

در 24 صفر بیماری پیامبر صلّی الله علیه و اله و سلم شدت یافت(3) پیامبر صلّی الله علیه و اله و سلم هنگام بیماری فرمودندحبیبم را نزد من حاضر کنیدعایشه و حفصه پدران خود را نزد آن حضرت حاضر نمودندپیامبر صلّی الله علیه و اله و سلم روی مبارک خویش را بر گردانیدند و فرمودند: «حبیبم را نزد من حاضر کنید». سپس دنبال حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام فرستادندچون نظر مبارک به آن حضرت افتاد ایشان را نزد خود خواندند و کلماتی به حضرت فرمودندهنگامی که حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام از نزد آن حضرت خارج شدند، عمر و ابوبکر به ایشان گفتندخلیلت به تو چه گفت»؟ فرمود: «هزار باب علم به من حدیث کرد که از هر باب هزار باب دیگر باز می شود». (4)

وصایای پیامبر صلّی الله علیه و اله و سلم

پیامبر صلّی الله علیه و اله و سلم در لحظات آخر عمر خود وصیتهایی به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند و جبرئیل و میکائیل و ملائکه مقربین را بر آن وصیت شاهد گرفتنداز جملة آن کلمات که جبرئیل به پیامبر صلّی الله علیه و اله و سلم می فرمود و امیرالمؤمنین علیه السلام می شنیدند این بود: «خُمست را غصب می کنند و پردة احترامت (حرمتترا می درند و محاسنت به خون سرت رنگین می شود».

امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند : «هنگامی که آن کلام را فهمیدم، فریاد زدم و بر روی زمین افتادم». بعد فرمایشاتی به حضرت زهرا سلام الله علیها و حسنین علیهما السلام فرمودندسپس آن وصیت با چند مهر از طلا که آتش به آن نرسیده بود(و ساختة دست بشر نبود)مهر شد و به امیرالمؤمنین علیه السلام تحویل داده شد(5)

غسل و نماز بر بدن پیامبر صلّی الله علیه و اله و سلم

امیرالمؤمنین علیه السلام پس از غسل دادن آن حضرت به تنهایی بر ایشان نماز خواندند(6)

مردم به جز اصحاب سقیفه در مسجد جمع شده بودندامیرالمؤمنین علیه السلام آمدند و فرمودند: «رسول خدا صلّی الله علیه و اله و سلم امام ما است در زمان حیات و پس از وفاتش»، کنایه از اینکه برای نماز بر بدن آن بزرگوار نماز به صورت جماعت نمی خوانیمدر این هنگام مردم دسته دسته داخل می شدند و بدون امام آیة «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی، یا ایها الذین آمنو صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً» (7) را سه بار می گفتند و بیرون می آمدند.

دفن بدن مبارک پیامبر صلّی الله علیه و اله و سلم

بعد حضرت مولی الموحدین علیه السلام فرمودندخداوند در هر مکانی که روح پیامبرش را قبض می کند راضی است که در همان مکان دفن شود، و من آن حضرت را در حجره ای که از دنیا رفته دفن می کنم.

امیرالمؤمنین علیه السلام با کمک دیگران قبری حفر کردند و بدن حضرت را داخل قبر قرار دادندسپس آن حضرت داخل قبر رفتند و صورت پیامبر صلّی الله علیه و اله و سلم را باز کردند و گونۀ راست را بر زمین گذاشته درِ لحد را بستند و خاک روی آن ریختند(8)

خلاصه ای از زندگی پیامبر صلّی الله علیه و اله و سلم

آن حضرت دو ماهه وبنابر نقلی در حمل بودند که پدر بزرگوارشان جناب عبدالله بن عبدالمطلب علیهما السلام از دنیا رحلت فرمود. 4 یا و یا ساله بودند که مادرشان آمنه بنت وهب در ابواء رحلت فرمود. 8 سال و دو ماه و ده روز از سن شریفشان گذشته بود که جد بزرگوارشان حضرت عبدالمطلب علیه السلام از دنیا رحلت فرمود.

25ساله بودند که با جناب خدیجه کبری سلام الله علیها ازدواج کردند .

30سال از سن مبارک آن حضرت گذشته بود که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام متولد شدنددر40 سالگی خداوند آن حضرت را به نبوت مبعوث فرموددر 45 سالگی به معراج تشریف بردند و در سال پنجم از بعثت، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها متولد شدند.

50سال از عمرمبارکشان گذشته بود که جناب ابوطالب علیه السلام و خدیجه کبری سلام الله علیها از دنیا رحلت نمودند.

52 سال و یازده ماه و سیزده روز از سن مبارکشان گذشته بود که به مدینه منوره هجرت فرمودندبعد از هجرت تقریباً ده سال در مدینه شرف حضور داشتند، تا آنکه در 28 صفر سال 11 ه مسموماً از دنیا رحلت فرمودند(9)

هنگام رحلت پیامبر صلّی الله علیه و اله و سلم ، حضرت زهرا سلام الله علیها بسیار می گریستندحضرت ایشان را نزد خود فرا خواندند و مطلبی فرمودند که حزن و اندوه حضرت فاطمه سلام الله علیها فرو نشستوقتی علت را سؤال کردند آن حضرت فرمودند: «پدرم به من خبر داد که اولین نفر از اهل بیتش که به او ملحق می شود منم و مدت این فراق طولانی نیست».(10)

2. آغاز امامت امیرالمؤمنین علیه السلام

اولین روز امامت حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام است، و زیارت آن حضرت در این روز مستحب است. (11)

3. آغاز غصب خلافت

اولین روز غصب ظالمانة خلافت و خانه نشین کردن امیرالمؤمنین علیه السلام و شکستن بیعت روز غدیر توسط اهل سقیفة بنی ساعده است(12)


ادامه مطلب

[ شنبه 29 آذر 1393 ] [ 08:00 ] [ خادمین هیئت ]

با فرار رسیدن شهادت حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و امام حسن مجتبی علیه السلام کم کم طبل پایان 2ماه عزاداری زده میشود. بدون مقدمه ‍؛ در عصر حاضر عامه مردم معتقدند پیامبر به مرگ طبیعی از دنیا رفته اند ولی اگر در روایات و اتفاقات گذشته عمیق شویم متوجه میشویم که پیامبر و علی بن ابی طالب و فرزندان او تا امام حسن عسکری علیه السلام همگی شهید شده اند. حال معلوم نیست چرا در حال حاضر چرا خیلی مصر هستند که اینطور وانمود کنند که پیامبر اکرم به مرگ طبیعی از دنیا رفته اند. در این مطلب به روایات و اسنادی که نشان میدهد آن دو ملعونه باعث شهادت رسول الله بوده اند می پردازم. هر چند در این دو مصیبت بزرگ عایشه ملعونه نقش داشته است ولی به جهاتی فقط به جریان شهادت رسول الله صلی الله علیه و آله می پردازیم:


وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ وَمَن یَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَیْهِ فَلَن یَضُرَّ اللّهَ شَیْئًا وَسَیَجْزِی اللّهُ الشَّاکِرِینَ. (آل عمران ایه 144)

محمد [ص‏] فقط فرستاده خداست‏؛ و پیش از او، فرستادگان دیگرى نیز بودند؛ آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، شما به عقب برمى‏گردید؟ [و اسلام را رها کرده به دوران جاهلیّت و کفر بازگشت خواهید نمود؟] و هر کس به عقب باز گردد، هرگز به خدا ضررى نمى‏زند؛ و خداوند بزودى شاکران [و استقامت‏کنندگان‏] را پاداش خواهد داد.


کتابهای سیره و حدیث مرگ رسول خدا بوسیله سم را تایید کرده اند و آن را با احادیث متواتر ذکر کرده اند از جمله:

ابن سعد میگوید در روایتی آمده است: پیامبر ص مسموم درگذشت و شصت و سه ساله بود. این قول ابن عبده است.


(المجدد فی الانساب. محمد بن محمد علوی ص6)

شیخ مفید میگوید: او در مدینه روز دوشنبه دوشب باقیمانده از ماه صفر در سال هم هجری درگذشت درحالیکه شصت و سه سال داشت. (المقنعه شیخ مفید ص456 و منتهی المطلب حلی ج2ص887)

علامه حلی شهادت رسول خدا را به وسیله سم ذکر میکند.


(منتهی المطلب حلی ج2 ص887)

در کتاب جامع الرواه آمده است: پیامبر ص در مدینه مسموم درگذشت.


(جامع الرواه محمد علی اردبیلی ج2ص463)

شیخ طوسی میگوید: رسول خدا دو شب باقیمانده از ماه صفر در سال دهم هجری مسموم درگذشت.


(تهذیب الاحکام ج6ص1 و بحار الانوار ج22ص514)

بیهقی از عبدالله بن مسعود روایت کرده است که وی گفت: اگر 9 بار قسم بخورم که رسول خدا کشته شده اشت برایم محبوبتر است از اینکه یکبار قسم بخورم که او کشته نشده است به جهت اینکه خداوند او را پیامبر شهید قرار داده است.


(السیره النبویه ابن کثیر دمشقی ج4ص449)

حاکم نیشابور کشته شدن رسول خدا را تایید کرده است. آنجا که میگوید: شعبی گفته است: بخدا قسم رسول خدا و ابوبکر با سم کشته شدند و عمر و عثمان و علی بن ابیطالب با شمشیر کشته شدند و حسن بن علی با سم و حسین بن علی با شمشیر کشته شد.


(المستدرک. ج3ص60)

ابن مسعود کشته شدن پیامبر با سم زن یهودی خیبر را تکذیب کرده اما خود او تایید و تاکید می کند که پیامبر صلی الله علیه و اله در سنه 11 هجری کشته شده است. (توجه کنید)


(السیره نبویه ابن کثیر ج4ص449 و البدایه و النهایه ج6ص317و322)

رسول خدا ص فرمود: هیچ پیامبری یا وصی او نیست مگر آنکه شهید میشود. (بصائر الدرجات ص148و بحارالانوار ج17ص405و ج40ص13) و همچنین فرمودند: هیچ کس از ما (اهل بیت) نیست مگر آنکه مسموم یا مقتول خواهد بود.


(کفایه الاثر-خراز قمی ص 162 و وسائل الشیعه ج14ص2 و بحارالانوار ج45ص1 و من لایحضره الفقیه ج4ص17 )

پس شهادت حضرت رسول توسط سم قطعی است. ولی چه کسی و در چه زمانی ایشان را به شهادت رسانده اند ؟؟؟


زمان شهادت حضرت رسول صلی الله علیه و آله


ظاهرا بیشترین فاصله ای را که بین فرمان حمله به شام به رهبری اسامه و شهادت حضرت رسول بیان شده است دو هفته است. (المغازی واقدی ج1ص126) به دلیل زیاد بودن روایات در این زمینه بنده به بیان مصادر کفایت میکنم: الطبقات الکبری ابن سعد جلد دوم و سیره ابن هشام و انساب الاشراف جلد اول و عیون الاثر جلد دوم.

در تمامی این مصادر فاصله 12 الی 14 روز فاصله بین دستور حمله به شام و شهادت بیان شده است. شهادت ایشان در سال 11 هجری و در سن شصت و سه سالگی بوده است.

اولا:از آنجایی که حضرت رسول ص همانطور که گفتم از شهادت قریب الوقوع خودشان در غدیر خبر داده بودند.

ثانیا:فاصله زمانی زیادی بین غدیر و دستور حمله به شام به رهبری اسامه نبوده است.

ثالثا: سرزمین شام در فاصله دوری از مدینه قرار داشت.

رابعا: در غدیر علی علیه السلام به عنوان جانشین معرفی شده بود.

ابوبکر و عمر و دیگران اطرافیان از پیوستن به سپاه اسامه سر باز زدند تا بتوانند به طور سری به گونه ای که رسوا نشوند از دست پیامبر ص خلاص شوند و نقشه های شوم خود را در بعد از شهادت حضرت اجرا کنند.


عایشه و اطرافیان او قاتل حضرت رسول صلی الله علیه و اله


روایت شده است: پس بیهوش شد و چون به هوش آمد زنها به او دارو خوراندند در حالی که او روزه دار بود. (الطبقات الکبری ج2ص235)

در دو روایت بخاری و مسلم از عایشه آمده است: ما به رسول خدا در هنگام بیماری اش دارو دادیم پس شروع کرد به اشاره کردن به ما که به من دارو ندهید.

گفتیم: (مسئله ای نیست) هر بیماری از دارو متنفر است. در بعضی روایات اینچنین آمده: (اهمیتی ندهید) کراهیت مریض از دواست!

اندکی بعد پیامبر فرمود: هرکس در خانه است در برابر چشم من باید دارو بخورد بجز عمویم عباس که در کنار شما حضور نداشت.


(سنن البخاری ج7ص17 و ج8ص40 و سنن مسلم ج7ص 24و194 - تاریخ طبری ج2ص438 – بخاری گفته است: این روایت را همچنین ابن ابی زناد از هشام از پدرش از عایشه روایت کرده است: السیرة النبویة ابن کثیر دمشقی 4/449 – مسند احمد 6/35)

اولا: مگر اطاعت حضرت رسول در هر حالی طبق نص قرآن واجب نشده است ؟ مگر قرآن نفرموده: که پیامبر ص از روی هوی و هوس سخن نمیگوید ؟ پس چرا وقتی حضرت خواستند که به او دارو (سم) را ندهند عایشه اطاعت نکرد و بلکه خلاف دستور حضرت عمل کرد ؟ انگار عایشه نیز مانند عمر خیال کرده بود که پیامبر ص نعوذبالله هذیان میگوید !!! آیا رسول خدا ص فایده دارو را نمی دانست و آنها میدانستند ؟ و آیا پیامبر مصلحت خود را تشخیص نمیداد و آنها تشخیص میدادند ؟

ثانیا: جمله آخر حضرت (همه اهل خانه در برابر چشم من از این دارو بخورند) اشاره به این دارد حضرت میدانستند که آن دارو نبوده است بلکه سم بوده است که میخواستند توسط آن حضرت را بکشند. لهذا منظور حضرت اینچنین بوده است: اگر دارو بوده است از آن بخورید!!! ولی خودشان میدانستند که دارو نبود و از آن نخوردند.

در الطب النبوی ابن جوزی ج1ص66 میگوید: به او دوا خوراندند در حالیکه بیهوش بود و چون به هوش آمد فرمود: چه کسی با من چنین کرد. این کار زنهائی است که از آنجا آمده اند و با دست به سوی حبشه اشاره کرد. و در روایات صحیح آمده که عایشه و حفصه حبشی بودند.

این یک افشاگری از سوی رسول خداست که او را به روشی که زنان حبشیه به شوهرانشان سم میخوراندند مسموم کرده اند. سم حبشه نیز معروف و مشهور بوده است و بعضی از حبشیها متخصص در سحر و شعبده و انواع سم بوده اند.

عبدالصمد بن بشیر از امام صادق علیه السلام روایت کرده که آنحضرت فرمود: میدانید پیامبر ص درگذشت یا کشته شد همانطور که خدا میفرماید: (اگر او درگذرد یا کشته شود به جاهلیت باز میگردید.) او قبل از مرگ مسموم شد. آن دو زن (عایشه و حفصه) به او سم نوشاندند. (تفسیرالعیاشی ج1ص200 و بحارالانوار ج22ص516 وج28ص21) و در روایت دیگر آمده است: عایشه و حفصه به او سم نوشاندند.


(بحارالانوار ج22ص516)

در روایت بحارالانوار آمده است که هر چهار نفر (ابوبکر، عمر، عایشه و حفصه) بر مسموم نمودن آن حضرت همدست شده بودند. (بحارالانوار 22/239 و 246)

و علامه مجلسی میگوید: احتمال داردکه هر دو سم در شهادت پیامبر مؤثر بوده اند.( بحارالانوار ج22ص516 )

منظور علامه از دو سم یکی سم خیبر است و دیگری سمی که در روزهای آخر حیاتش به او نوشاندند. سران رژیم غاصب (ابوبکر و عمر و دخترانشان و...) برای اینکه اسم آنها به عنوان قاتلین حضرت رسول در جامعه پخش نشود به دست و پا افتادند و صحنه را غبار آلود کردند و گفتند: درست است که رسول خدا مسموم شده اما این اثر سم خیبر در سال هفتم هجری بوده است که اینک او را از پای درآورده است!!!

البته هیچ عاقلی چنین بهانه واهی را نمی پذیرد زیرا رسول خدا در سال 11 هجری کشته شده و حادثه خیبر در سال هفتم اتفاق افتاده است !!! از آن گذشته رسول خدا ص از مسمومیت طعام خیبر توسط جبرئیل آگاه شد و از آن نخورد. عایشه نیز از آن واقعه عبرت گرفت وخوردن سم را به اختیار خود پیامبر نگذاشت بلکه به زور آن را به حضرت خوراند. پس قطعا شهادت حضرت به خاطر آخرین سم که توسط عایشه به او خورانده شد و حضرت به خاطر ضعف نتوانستند مقاومت کنند و به شهادت رسیدند.




طبقه بندی: ماه صفر و وقایع، عایشه که بود،
[ شنبه 29 آذر 1393 ] [ 00:16 ] [ خادمین هیئت ]

26 صفر: تجهیز لشكر اسامه بن زید

صفر: تجهیز لشكر اسامه توسط پیامبراسلام صلی الله علیه و آله و سلم

در این روز در سال 11 هجری پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به عده ای از صحابه و به خصوصا اولی و دومی و سومی امر فرمودند برای سفر به روم و جنگ با رومیان به امیری اسامه بن زید آماده شوند، آنان از این امر كراهت داشتند و نسبت به فرماندهی اسامه بر سپاه خاتم الانبیاء اعتراض كردند. حضرت فرمودند: «خدا لعنت كند كسی را كه از لشكر اسامه تخلف كند» ولی با این همه ابوبكر و عمر و عثمان تخلف كردند و بازگشتند.

تقویم شیعه، ص76

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله رومیان را همیشه خطری جدی تلقی می‌کرد. به همین جهت در سال هشتم هجرت، سپاهی را به فرماندهی جعفربن ابیطالب وزیدبن حارثه وعبدالله بن رواحه به سوی موته روانه کرد؛ اما هرسه فرمانده اعزامی پیامبر به شهادت رسیدند.

در سال نهم هجرت وقتی پیامبر خبر حمله رومیان به قلمرو مسلمانان را شنید، شخصاً با 30 هزار نفر عازم تبوک شد ولی بدون وقوع درگیری با آنها به مدینه بازگشت.

پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله) در واپسین روزهاى عمر خود در این شرایط حساس که پایتخت اسلام آبستن حوادث بود، دست به اقدام مهمى زد که در خور همه گونه تأمل وبررسى است او، سپاه اسلام را براى جنگ با نیروهاى امپراتورى دوم که مستلزم طى مسافت دور و درازى بود، مأمور ساخت، و پرچم جهاد را با دست مقدس خود برافراشت و به دست"اسامه" که آن روز جوانى نورس بود، سپرد و او را به فرماندهى آن سپاه منصوب نمود وسران مهاجر و انصار را که ابوبکر عمر و ابو عبیده جراح از جمله آنان بودند، تحت فرماندهى اسامه به سوى شام گیسل داشت و دستور داد به ناحیه ابنى در سرزمین بلقاءشام رهسپار شوند و فرمود به محلى که پدرت در آنجا کشته شده حرکت کن، دشمنان را باقواى خود نابود ساز، من تو را به فرماندهى این سپاه منصوب نمودم، صبح زود به سوىنیروهاى مستقر در ابنى یورش ببر، آنان را نابود کن، سپاه را به سرعت پیش ران تااخبار دشمن را زودتر به دست آورى اگر خداوند تو را پیروز ساخت در آن سرزمین کمترتوقف کن همراه خود، راهنمائى ببر، جاسوسان و پیشقراولان را جلوتر بفرست تا اوضاع دشمن را گزارش دهند. امّا همواره لشکریان از فرمان اسامه و پیامبر سرباز مى زدند تااین که حرکت سپاه صورت نگرفت و پیامبر رحلت فرمودند بعد از این هم که سپاه و سران به جوانى اسامه اعتراض داشتند و از وى پیروى نکردند.

اسامه در یک فرسخی ِ مدینه لشگرگاه ساخت، اما مردم به دلیل تشدید بیماری پیامبر و جوانی اسامه و ... ازپیوستن به لشگر او خودداری کردند. چون این خبر به گوش پیامبر رسید، با حال بیماری به مسجد رفت و از مردم خواست که لشگر اسامه را راه بیندازند.

با این همه اسامه به مدینه بازگشت. ابوبکر که خود از کسانی بود که از رفتن به لشگر اسامه سر باز زده بود، پس از رسیدن به خلافت،سپاه اسامه را تجهیز کرد. اسامه با این لشگر به شام رفت و بعد از به چنگ آوردن غنایمی به مدینه بازگشت.

اسامه گر چه در آغاز خلافت امام علی علیه السلام با امام بیعت کرد، ولی اندکی بعد به جمع سه نفری سعد بن ابی وقاص،محمدبن مسلمه وعبدالله بن عمرپیوست و به بهانه گوشه گیری، حاضر نشدند به طرفداری از امام قیام کند.
می‌گویند که وی بعدها از کوتاهی و تقصیری که در حق امیرمؤمنان علی علیه السلام انجام داده بود، پشیمان شد و از شرکت نکردن در کنار امام جهاد عذرخواهی کرد. از اینرو در حدیثی از
امام محمد باقر علیه السلام توصیه شده است که در حق او جز خیر نگویید.

اسامه در صف یاران علی علیه السلام

گرچه او از اول در صف یاران امیر مؤمنان (علیه السلام) نبود امّا بعدها به سوى آن حضرت بازگشت و به همین جهت از طرف خاندان پیامبر موردستایش قرار گرفت. پیشواى پنجم حضرت باقر فرمودند: اسامه را جز به نیکى یاد نکنید وحال آنکه چرا اسامه در جنگهاى على (علیه السلام) شرکت نمى کرد دلیلى واضح داشت دریکى از جنگها او مسلمانى به نام مرداس را کشت و بسیار اندوهگین شد و از آن موقع عهدکرد که در جنگى شرکت نکند گرچه در مورد مرگ مرداس معذور بود. روزى اسامه به على(علیه السلام) پیغام داد که "سهم مرا از اموال مجاهدان بفرست" او اضافه کرد "من پیوسته طرفدار تو بودم و اگر در کام شیر درنده اى بودى، من نیز خود را به تو مىرساندم امیر مؤمنان (علیه السلام) در پاسخ او نوشت: این اموال متعلق به مجاهدان استولى من در مدینه مالى دارم، هر قدر خواستى از آن بگیر، این قضیه از دو جهت قابل توجه است. اولاً: نشان مى دهد که اسامه از نظر امیر مؤمنان (علیه السلام) تا چه حداحترام و ارزش داشته که حضرت در خواست او را رد نکرده ثانیاً: روشنگر دقت امیرمؤمنان (علیه السلام) در اجراى عدالت است. على (علیه السلام) حاضر بود از اموال شخصى خود به وى بدهد ولى هرگز حاضر نبود دینارى از اموال مجاهدان را که اختصاص به آنان داشت به دیگرى بدهد!

چنانچه قبلاً اشاره شد اسامه همبستگى خاصى با خاندان پیامبر (صلى الله علیه و آله) داشت و در مواقع حساس، از حمایت و پشتیبانىخاندان رسالت برخوردار بود. مسعودى مى نویسد میان اسامه و عمرو، پسر عثمان بن عفانبر سر مالکیت قطعه زمینى اختلاف رخ داد، این اختلاف نزد معاویه مطرح گردید تا او دراین باره حکم کند. در این هنگام عده اى از بنى هاشم و گروهى از بنى امیه حضور داشتنددر آغاز جلسه، سخنانى میان اسامى و عمرو، پسر عثمان بن عفان بر سر مالکیت قطعه زمینى اختلاف رخ داد، این اختلاف نزد معاویه مطرح گردید تا او در اینباره حکم کند.

در این هنگام عده اى از بنى هاشم و گروهى از بنى امید حضور داشتند در آغاز جلسه، سخنانى میان اسامه و پسر عثمان رد و بدل شد، در این هنگام مروان بن حکم بهعنوان آمادگى براى شهادت به نفع پسر عثمان کنار او نشست امام حسن برخاست و کناراسامه نشست سعید بن عاص کنار مروان و حسین بن على (علیه السلام) کنار امام حسن)علیه السلام) سپس عبدالله بن عامر در کنار سعید عبدالله بن جعفر کنار حسین بن على)علیه السلام) و عبد الرحمن بن حکم در کنار عبدالله بن عغامر، و ابن عباس در کنارعبدالله بن جعفر نشستند معاویه که وضع را چنین دید گفت: عجله نکنید من خود شاهدبودم که پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله) این رفیق را به اسامه بخشید.

وفات اسامه

اسامه سخت بیمار بود امام حسین (علیه السلام) براى عیادت او تشریف برد، اسامه اظهار اندوه و تأثر کرد امام از سبب اندوه او پرسید اسامه پاسخ داد: شصت هزار درهم مقروض هستم و سبب اندوه من همین است حضرت پرداخت آن را تقبل نمود اسامه گفت: مى ترسم مدیون از دنیا بروم امام حسین (ع)فرمود: از دنیا نمى روى مگر پس از پرداخت آن همینطور هم شد زیرا امام در زمان حیات او قرض وى را پرداخت. او پس از رحلت پیامبر (صلى الله علیه و آله) مدتى در (وادى القرى) سکونت داشت، سپس در مدینه اقامت گزیده بود و در همان ایام بود که در (جرف) چراغ عمرش به خاموشى گرائید پس از درگذشت او، جسدش را به مدینه انتقال دادند و امام حسین (علیه السلام) بر جنازه او کفن پوشاند و نماز گذازد.

او در ایام خلافت معاویه مدتی در شام اقامت گزید. اما در اواخر عمر به مدینه بازگشت و در سال 54 (یا بهروایتی 58 یا 59 ) هجری قمری در مدینه درگذشت.

منابع:

اعیان الشیعه

الطبقات الکبری

قاموس الرجال

اسد الغابه

معجم الرجال الحدیث

 




طبقه بندی: ماه صفر و وقایع،
[ جمعه 28 آذر 1393 ] [ 00:36 ] [ خادمین هیئت ]

آیا پیامبر اکرم (ص) در آخرین لحظه های عمر خویش هیچ تدبیری برای آینده اسلام نکرد؟

پیامبر خدا (ص) در مناسبت هاى مختلف، در باره رهبرى آینده امّت اسلامی، سخن می گفت و علی (ع) را به عنوان جانشین برگزیده خدا معرفی می کرد، اوج این معرّفى و ابلاغ، در «حَجّة البلاغ» و به تعبیر دیگر «حَجّة الوداع» در «غدیر خم» بوده است.

آخرین تدبیر ایشان، درخواست دوات و کاغد، برای املای وصیت مکتوب، در مسئله خلافت، جهت جلوگیرى از انحراف امّت بود.

بخارى به نقل از زُهْرى از عبید اللّه بن عبد اللّه از ابن عباس می نویسد: چون پیامبر خدا به حال احتضار افتاد - و مردانى از جمله عمر بن خطّاب هم در خانه بودند - فرمود : «هَلُمَّ أکتُب لَکُم کِتابا لا تَضِلّوا بَعدَهُ»؛ بشتابید تا برایتان نوشته اى بنویسم که پس از آن، گم راه نشوید. عمر گفت: «إن النبی قد غلب علیه الوجع و عندکم القرآن، حسبنا کتاب الله»!!! ؛ همانا بیمارى بر پیامبر، چیره شده است.!!! قرآن، نزد شما هست و کتاب خدا ما را بس است.!!! پس، حاضرانِ در خانه با هم اختلاف و دعوا کردند. برخى از آنها مى گفتند : کاغذ بیاورید تا پیامبر صلى الله علیه و آله برایتان نوشته اى بنویسد که پس از آن، گم راه نشوید. برخى از آنها نیز همان گفته عمر را مى گفتند. چون یاوه گویى و اختلاف در نزد پیامبر صلى الله علیه و آله بالا گرفت، پیامبر خدا فرمود: «قوموا »؛ برخیزید. ابن عباس همیشه می گفت: مصیبت حقیقى، مصیبت ممانعت از نوشتن پیامبر صلى الله علیه و آله ، آن هم با اختلاف و داد و فریاد است.

در نقل دیگر صحیح بخارى آمده است: «قوموا عنّی ، ولا ینبغی عندی التنازع»؛ از پیش من برخیزید، که دعوا و اختلاف در نزد من شایسته نیست.[1]

بخاری در حدیثی دیگر ـ به نقل از ابن عبّاس ـ چنین روایت می کند: روز پنج شنبه و چه روز پنج شنبه اى! بیمارى پیامبر خدا شدّت گرفت. پس فرمود: « ایتونی أکتب لکم کتابا لن تضلّوا بعده أبدا»؛ [ کاغذ و قلمى] نزد من بیاورید تا برایتان نوشته اى بنویسم که دیگر پس از آن، هرگز گم راه نشوید. پس با هم دعوا کردند، در حالى که دعوا در نزد هیچ پیامبرى، شایسته نیست و مى گفتند: «ما شأنه؟ أهجر؟[2] استفهموه»!!! او را چه شده است؟ آیا هذیان مى گوید؟ از او بپرسید.!!! پس خواستند که از او بپرسند و معناى حرفش را جویا شوند که فرمود: « دعونی ؛ فالذی أنا فیه خیر مما تدعوننی إلیه»؛ مرا وا گذارید، که آنچه در آنم، از آنچه مرا به آن مى خوانید، بهتر است.[3]

مسلم نیز در صحیح خود ـ به نقل از سعید بن جُبَیر، از ابن عبّاس ـ چنین روایت می کند: روز پنج شنبه و چه روز پنج شنبه اى! [ سعید مى گوید: سپس اشک هاى ابن عبّاس فرو ریخت، تا آن جا که آنها را همچون رشته مروارید، بر گونه هایش دیدم]. پیامبر خدا فرمود: «ایتونی بالکتف و الدواة أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده أبدا»؛ برایم استخوان[4] و دوات بیاورید تا برایتان نوشته اى بنویسم که پس از آن، هرگز گمراه نشوید. پس گفتند: «إن رسول الله یهجر» بى گمان، پیامبر خدا هذیان مى گوید.!!![5]

احمد بن حنبل هم در مسند خویش این حدیث را از جابر این گونه نقل می کند: «إن النبی ( صلى الله علیه وآله ) دعا عند موته بصحیفة لیکتب فیها کتابا لا یضلون بعده ، فخالف علیها عمر بن الخطاب حتى رفضها»؛ پیامبر صلى الله علیه و آله هنگام وفاتش کاغذى خواست تا در آن، نوشته اى بنویسد که پس از آن، گم راه نشوند. پس عمر بن خطّاب، آن قدر با آن مخالفت کرد که پیامبر صلى الله علیه و آله آن [ درخواست] را رها کرد.[6]

اعتراف عمر و توجیه این عمل زشت:

ابن ابی الحدید شارح نهج البلاغة از ابن عبّاس نقل می کند که: در یکى از سفرهاى عمر به شام، همراهش رفتم. روزى به تنهایى بر شترش راه مى پیمود که دنبالش کردم. پس به من گفت : «اى ابن عبّاس! من از پسرعمویت، گله دارم. از او خواستم که با من بیاید؛ ولى نیامد و پیوسته او را ناراحتِ چیزى مى بینم. تو گمان مى کنى دنبال چیست؟» گفتم: اى امیر مؤمنان! تو که خودت مى دانی. [عمر] گفت: « گمان دارم او همواره در اندوهِ از دست رفتن خلافت است». گفتم: چنین است. او معتقد است که پیامبر خدا خلافت را براى او خواست. [عمر] گفت: « اى ابن عبّاس! پیامبر خدا خلافت را براى او خواست و این گونه بود؛ امّا چه مى توان کرد که خداى متعال، آن را نخواست! پیامبر خدا چیزى خواست و خدا چیز دیگرى خواست. پس، اراده خدا محقّق شد و اراده پیامبر او محقّق نشد. آیا هر چه پیامبر خدا خواست، شد؟ ...». این مضمون، با الفاظ دیگرى هم نقل شده است و آن، همان گفته عمر است که: پیامبر خدا در زمان بیمارى اش خواست که او (على علیه السلام ) را جانشین خود کند؛ امّا من از ترس وقوع فتنه و براى نشر اسلام، مانع شدم. پس، پیامبر خدا مقصود قلبى ام را دانست و خوددارى کرد و خداوند، جز از اجراى آنچه خود مقدّر و حتمى کرده، امتناع دارد.[7]

ابن ابی الحدید روایت دیگری از ابن عباس نقل می کند که وی می گوید: در آغاز حکمرانى عمر نزد او رفتم. یک مَن خرما در زنبیلى حصیرى برایش نهاده بودند. مرا به خوردن دعوت کرد. من یک خرما خوردم و او نیز شروع به خوردن کرد تا این که خرماها تمام شد. سپس از کوزه اى که نزدش بود، آب خورد و به پشت، بر متّکایش دراز کشید و به حمد و سپاس خدا و تکرار آن پرداخت. و گفت: «اى عبد اللّه ! از کجا مى آیى؟». گفتم: از مسجد. گفت: «پسرعمویت را چگونه دیدى؟». من گمان کردم که عبد اللّه بن جعفر را مى گوید. گفتم : وقتى مى آمدم او با همسالان خود، مشغول بازى بود. گفت: «مقودم او نبود. منظورم بزرگ شما اهل بیت است». گفتم: او را دیدم، در حالى که براى درختان خرماى فلان قبیله، آب از چاه مى کشید و قرآن مى خواند. گفت: «اى عبد اللّه ! قربانى کردن شتران به گردنت، اگر آن را از من کتمان کنى! آیا هنوز در دل، خیال خلافت دارد؟». گفتم : آرى. گفت : «آیا مى پندارد که پیامبر خدا صلى الله علیه و آله به او تصریح کرده است؟». گفتم: آرى و برایت مى افزایم که از پدرم درباره ادّعاى على پرسیدم. و او گفت: [ على ] راست مى گوید. عمر گفت: «پیامبر خدا صلى الله علیه و آله گفتار ناتمامى درباره على داشت که چیزى را اثبات نمى کند و دستاویزى به دست نمى دهد و بى گمان، مدّتى در کارش درنگ و تأمّل کرد و در بیماری اش مى خواست به نام على تصریح کند؛ امّا من از بیم [ فتنه] و به خاطر حفظ اسلام، مانع شدم و به پروردگار کعبه سوگند، قریش، هرگز بر او گِرد نمى آمدند و اگر خلافت را به دست مى گرفت، اعراب از همه سو بر او مى شوریدند. چون پیامبر خدا صلى الله علیه و آله فهمید که من منظورش را مى دانم، پس خوددارى ورزید و خداوند، جز از وقوع آنچه خود ، مقدّر و حتمى کرده، ابا دارد».[8]

بسیار جالب است که عمر به این عمل زشت اعتراف و با بیان مغالطه هایی توجیهاتی برای آن می آورد که با علم، عصمت و حکمت الهی پیامبر اکرم (ص) منافات دارد؛ گویی که عمر به مصالح اسلام و مسلمین بیشتر از رسول خدا (ص) آگاه است و پیامبر اراده ای جز اراده خدا خواسته است و این اراده عمر است که مطابق اراده خداست. همین اعتراف، و تقسیم قدرتی که مخالفان جانشینی علی (ع) در دوره حاکمیت خویش کردند نشان می دهد که آنها برای تصاحب حکومت زمینه چینی کرده بودند و اوّلین شورشیان احتمالی بر علیه خلافت علی (ع) - در صورت تحقق اراده پیامبر - خود آنها می بودند.

نقد و بررسى جلوگیرى از نوشتن وصیّت:

ماجراى تصمیم پیامبر (ص) برای کتابت وصیّت و منع عمر بن خطّاب، ماجرایى تکان دهنده و شگفت آور است. پیامبر گرامى اسلام که «مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَا وَحْىٌ یُوحَى»، (نجم ، 3 و 4) تصمیم دارد در آخرین لحظات زندگى دنیوى خود، نکاتى را براى امّت اسلامى بیان کند. حتّى اگر پیامبر (ص)، انسانى عادى هم تلقّى شود، مى باید به این خواسته او جامه عمل پوشیده شود. به علاوه، پیامبر (ص) هدف از نوشتن وصیّت را «گمراه نشدنِ ابدى امّت اسلام» اعلام مى کند؛ هدفى که هر کس به دنبال آن است. شگفت این جاست که عمر، با این خواسته کوچک ـ که نتیجه اى بزرگ در بر دارد ـ مخالفت مى کند!!!

دلایل مخالفت عمر در توجیهاتی که ارائه کرده، کاملا هویداست؛ گروه آنها با علم به نظر پیامبر(ص) درباره خلافت، از اقدام ایشان ( تثبیت حاکمیت جانشین مورد نظرش)، با تنش آفرینی غیر اخلاقی جلوگیری کردند. حتّى اگر هیچ گزارشى درباره مقصود عمر بن خطّاب وجود نداشته باشد، هر انسان محقّق و غیر متعصّبى، با کنار هم قرار دادن اتفاقات این حادثه و اتفاقات سقیفه و نیز حادثه به حکومت رسیدن خود وى، حقیقت را درمى یابد.

شگفت آنکه برخى به توجیه کار عمر پرداخته اند و براى آن که درستى عمل او را اثبات کنند، به خُرده گیرى از پیامبر (ص) پرداخته اند.

گاه مى گویند: رفتارعمر، از نشانه هاى فهم و دقّت و فضیلت او است؛ چرا که عمر ترسید پیامبر صلى الله علیه و آله چیزهاى صریحى بنویسد که نه بتوانند بدان عمل کنند و نه راهى براى تفسیر و تأویل آنها باقى بماند و در نتیجه گرفتار عقوبت شوند.[9]

پیامبر (ص) مى فرماید: «مى خواهم چیزى برایتان بنویسم که تا ابد، گم راه نشوید» و اینان مى گویند : نوشته پیامبر، موجب عقاب مى شد و مخالفت عمر، دلیلى بر فقه و فضیلت و دقّت نظر اوست. با توجّه به تقابل صریح نظر پیامبر (ص) با نظر عمر، این گونه ستودن از عمر، چه توجیهى دارد؟

عجیب تر از این، توجیهى است که قاضى عیّاض، درباره همه واقعه بیان کرده است و آن را تحریف نموده و از صورت اصلى خود، به شکل دیگرى در آورده است. او مى گوید: «آیا پیامبر خدا هذیان مى گوید؟». این است آنچه در صحیح مسلم و غیر آن است، یعنى به شکل استفهام. و آن از نقل غیر استفهامى، چه به صیغه ماضى و چه مضارع ، درست تر است؛ زیرا هیچ یک صحیح نیست. گوینده این سخن، این سخن را گفت تا کسى را که گفت «ننویسید»، انکار کند؛ یعنى : [ منظورِ صاحب این سخن، این بوده که ] فرمان پیامبر خدا را وا ننهید و آن را هذیان مپندارید؛ زیرا او هذیان نمى گوید. [ نیز] این که عمر گفت : «کتاب خدا براى ما بس است»، ردّ بر نزاع کننده است، نه بر پیامبر صلى الله علیه و آله.[10]

آیا مى توان تحریفى بارزتر از این پیدا کرد؟! مسلّما اگر این متن، در کتاب هاى صحیح بخارى و صحیح مسلم نبود، به همین حالتِ تحریف شده به دست ما مى رسید؛ هرچند بخارى هم در کتاب خود، متن را دو گونه نقل کرده است. او در جایى که گوینده را ذکر کرده است، لفظ «وجع» را مى آورد که اهانت کم ترى دارد و در جایى که نامى از گوینده نمى برد، واژه زشت «أ هَجَرَ؟» را آورده است، که ظاهرا واژه اصلىِ به کار رفته در آن مجلس است. شاید هم این تفاوت نقل، مربوط به خود ابن عبّاس باشد؛ یعنى: او با تدبیرى ویژه، همه ماجرا را بیان کرده است؛ امّا در دو گزارش.

در اینجا باید از قاضی عیاض پرسید، کسی که می خواهد فرمان پیامبرخدا (ص) - برای کتابت وصیت - جدی گرفته شود، چرا می گوید: « کتاب خدا برای ما بس است»؟!

حقیقت اینست که گروه ابوبکر و عمر - با هماهنگی های عایشه - از همراهى با سپاه اسامه سر باز زدند و با تمسّک به بهانه هایى بازگشتند و با «اجتهادِ» ناروا در برابر «نصّ» صریحِ سخن پیامبر خدا، از همراهى با سپاه، خوددارى کردند، پیامبر خدا را که سخن، جز به حق نمى گفت و لب، جز به آموزه «وحى» نمى گشود،[11] به «هذیان گویى» متهم کردند! تا بدین گونه کتابت وصیّت، و آخرین تلاش پیامبر (ص) براى تحکیم «خلافت علی (ع)»، عقیم بماند.[12

منابع

[1] - صحیح البخاری : ج 5 ص 2146 ح 5345 و ج4 ص 1612 ح 4169 و ج6 ص 2680 ح 6932 وفیه «قوموا عنّی» بدل «قوموا» و ج1 ص 54 ح 114 عن ابن شهاب عن عبید اللّه بن عبد اللّه عن ابن عبّاس نحوه وفیه «قوموا عنّی ، ولا ینبغی عندی التنازع» ، صحیح مسلم : ج 3 ص 1259 ح 22 ، مسند ابن حنبل : ج 1 ص 719 ح 3111 و ص695 ح 2992 ، الطبقات الکبرى : ج 2 ص 244 وفیهما «قوموا عنّی» ، البدایة والنهایة : ج 5 ص 227 ؛ الأمالی للمفید : ص 36 ح 3 عن ابن شهاب عن عبید اللّه بن عبد اللّه عن ابن عبّاس .

[2] - ابن اثیر مى گوید : أهجَرَ فى مَنطِقِه یُهجِرُ إهجارا [ از باب افعال]، هنگامى به کار مى رود که کسى سخن زشتى بگوید و نیز اگر یاوه و لغو ببافد. اسم آن، هُجر است و هَجَر یهجُر هَجْرا، هنگامى به کار مى رود که گوینده، در هم و بر هم و هذیان بگوید. حدیثِ بیمارى پیامبر صلى الله علیه و آله از همین است. گفتند : او را چه شده است؟ «أ هَجَرَ؛ آیا به علّت بیمارى، هذیان مى گوید؟» و این را به شکل استفهامى و نه خبرى گفتند. و این، بهترین توجیهى است که مى توان گفت که اگر اِخبارى باشد، نسبت فحش و ناسزاگویى و یا هذیان به پیامبر صلى الله علیه و آله است و چون گوینده این سخن عمر است، به او چنین گمانى نمى رود؟! (النهایة : ج 5 ص 245 ـ 246 ماده «هجر») .

[3] - صحیح البخاری : ج 4 ص 1612 ح 4168 و ج3 ص 1155 ح 2997 ، صحیح مسلم : ج 3 ص 1257 ح 20 ، مسند ابن حنبل : ج 1 ص 477 ح 1935 ، الطبقات الکبرى : ج 2 ص 242 ، تاریخ الطبری : ج 3 ص 192 ، الکامل فی التاریخ : ج 2 ص 7 ، البدایة والنهایة : ج 5 ص 227 وفیهما «یهجر» بدل «أهجر» ، الإیضاح : ص 359 نحوه .

[4] - در زمان هاى پیشین، به علّت کمى کاغذ، از استخوان پهن موجود در شانه چهارپایان هم براى نوشتن ، استفاده مى کرده اند (النهایة : ج 4 ص 150 ماده «کتف») .

[5] - صحیح مسلم : ج 3 ص 1259 ح 21 ، مسند ابن حنبل : ج 1 ص 760 ح 3336 ، الطبقات الکبرى : ج 2 ص 243 ، تاریخ الطبری : ج 3 ص 193 .

[6] - مسند ابن حنبل : ج 5 ص 115 ح 13732 ، مسند أبی یعلى : ج 2 ص 347 ح 1864 و 1866 ، الطبقات الکبرى : ج 2 ص 243.

[7] - شرح نهج البلاغة : ج 12 ص 78 .

[8] - شرح نهج البلاغة : ج 12 ص 20 ؛ کشف الیقین : ص 462 ح562، کشف الغمّة : ج 2 ص 46 ، بحار الأنوار : ج 38 ص 156.

[9] - شرح النووى على صحیح مسلم : ج 11 ص 99 (ذیل حدیث 1637) .

[10] - الشفا بتعریف حقوق المصطفى : ج 2 ص 194 .

[11] - «وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَا وَحْىٌ یُوحَى» )نجم : آیه : 3 و 4)

[12] -اقتباس از: دانش نامه امیرالمؤمنین (ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ / محمد محمدی ریشهری /ج2/ صص 428-455.

 

 




طبقه بندی: ماه صفر و وقایع،
[ پنجشنبه 27 آذر 1393 ] [ 00:27 ] [ خادمین هیئت ]

متن سخنرانی و خطبه حضرت زینب(س) در شام بر اساس نص لهوف.

پس از شهادت امام حسین ـ علیه السّلام ـ در روز دهم محرم سال 61 هـ .ق اهل بیت ـ علیهم السلام ـ و حرم امام به اسارت دشمن درآمدند. در بامداد دوازدهم محرم خاندان رسول اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ به رهبری زینب کبری ـ سلام الله علیها ـ و امام زین العابدین ـ علیه السّلام ـ از کربلا بطرف کوفه حرکت کردند. پس از ورود به کوفه، و خوشحالی درباریان و ابن زیاد و گرفتن مراسمی به خاطره پیروزی، به طرف شام، محل استقرار یزید حرکت نمودند. وقتی سر حسین ـ علیه السّلام ـ و یارانش و اسراء در مقابل یزید حاضر شدند، تشریفات درباری به همان فراوانی بارگاه ابن زیاد انجام شد.

«زحر بن قیس که کاروان را به عنوان نماینده ابن زیاد هدایت می کرد سخنرانی طولانی ایراد کرد و در آن به شرح چگونگی شهادت امام حسین ـ علیه السّلام ـ و یارانش پرداخت.» سپس از میان مردم، بعضی ها نسبت به اسارت خاندان نبوت اعتراض کردند و یزید ساکت و جوابی نداد. وقتی بزرگان و سران اهل شام که یزید به مناسبت پیروزی خود، دعوت کرده بود، حاضر شدند، اسراء و سرهای مقدس را نیز به مجلس آوردند. [1] جلوگیری زینب ـ سلام الله علیها ـ از این کار و گفتگوهای تند بین یزید و ایشان و زدن چوب خیزران بر لبهای مبارک امام ـ علیه السّلام ـ بود که حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ برخاست و خطبة‌ آتشینی ایراد کردند.

متن عربی این خطبه که در لهوف آمده است این چنین است:

«فقامت زینب بنت علی ـ علیه السّلام ـ و قالت: الحمد لله رب العالمین، و صلی الله علی محمد و آله اجمعین. صدق الله کذلک یقول: «ثم کان عاقبة الذین اساءا السوی ان کذبوا بآیات الله و کانوا بها یستهزؤون» (سورة روم، آیة 10). اظننت یا یزید ـ حیث اخذت علینا اقطار الارض و آفاق السماء فاصبحنا نساق کما تساق الاماء ـ ان بناء علی الله هواناً و بک علیه کرامة!! و ان ربک لعظیم خطرک عنده!! فشمغت بانفک و نظرت فی عطفک، جذلا مسرورا، حین رایت الدنیا لک مستوسقة، و الامور متسقة و حین صفالک ملکنا سلطاننا، فمهلا مهلا، انیست قول الله عزوجل: «و لا یحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب مهین» (سوره ‌آل عمران، آیة 178).

امن العدل یابن الطلقاء تخدیرک اماء ک و نساءک و سوقک بنات رسول الله سبایا؟! قد هتکت ستورهن، و ابدیت وجوهَهُنَّ، تحدوبهن الاعداء من بلد الی بلد، و یستشرفهن اهل المنازل و المناهل، و یتصفح وجوههن القریب و البعید، و الدنی و الشریف، لیس معهن من رجالهن ولی، و لا من هماتهن حمی، و کیف ترتجی مراقبة من لفظ فوه اکباد الاذکیاء، و نبت لحمد بدماء الشهداء؟! و کیف یستظل فی ظللنا اهل البیت من نظر الینا بالشنف و الشنآن و الإحن و الاضغان؟! ثم تقول غیر متاثم و لامستعظم: فاهلوا استهلوا فرحا. ثم قالوا: یا یزید لا تشل.

منتحیاً علی ثنایا ابی عبدالله ـ علیه السّلام ـ سید شباب اهل الجنة تنکتها بمخصرتک. و کیف لا تقول ذلک، و قد نکات القرحة، و استاصلت الشافة، باداقتک دماء ذریة محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ و نجوم الارض من ‌آل عبدالمطلب؟! و تهتفُّ باشیاخک، زعمت انک تنادیهم! فلترون و شیکاً موردهم، و لتودن انک شللت و بکمت و لم تکن قلت ما قلت و فعلت ما فعلت. اللهم خذ بحقناه و انتقم ممن ظلمنا، و احلل غضبک بمن سفک دماءنا و قتل حماتنا.

فوالله مافریت الاجلدک و لا حززت الا لحمک، و لتردن علی رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ بما تحملت من سفک دماء ذریتة و انتهکت من حرمته فی عترته و لحمته و حیث یجمع الله شملهم ویلم شعشهم و یاخذ بحقهم «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» و حسبک بالله حاکماً، و بمحمد خصیماً و بجبرئیل ظهیراً، وسیعلم من سول لک و مکنک من رقاب المسلمین، بئس للظالمین بدلا و ایکم شر مکاناً و اضغف جنداً.

و لئن جرت علی الدواهی مخاطبتک، انی لاستصغر و قدرک، و استعظم تقریعک و اسثتکثر توبیخک، لکن العیون عبری، و الصدور حری. الا فالعجب کل العجب لقتل حزب الله النجباء بحزب الشیطان الطلقاء، فهذه الایدی تنصح من دمائنا، و الافواه تتحلب من لحومنا، و تلک الجثث الطواهر الزواکی تتاهبها العواسل و تعفوها امهات الفواعل، و لئن اتخذتنا مغنماً لبقدنا و شیکا مغرما، حین لا تجد الا ما قدمت یداک، و ماربک بظلام للعبید، فالی الله المشتکی. و علیه المعول فکذکیدک، واسع سعیک، و ناصب جهدک فوالله لا تمعون ذکرنا، و لا تمیت وحینا، و لا تددک امرنا، و لا ترحض عنک عارها، و هل رایک الافندا و ایامک الاعددا، و جمعک الا بددا، یوم ینادی المناد، الا لعنة الله علی الظالمین، فالحمد لله الذی ختم لاولنا بالسعادة و المغفرة، و الاخرنا بالشهادة و الرحمة. و نسال اللدان یکمل لهم الثواب و یوجب لهم المزید، و یحسن علینا الخلافة، انه رحیم و دود. و حسبنا الله و نعم الوکیل.»[3]

عین متن لهوف در کتاب ابو مخنف نیز وارد شده است و ترجمة آن از ابومخنف چنین است:

«زینب دختر علی بن ابی طالب ـ علیه السّلام ـ برخاست و گفت: «سپاس خدای را که پروردگار جهانیان است و درود خدا بر پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله ـ و همة خاندان او باد. راست گفت خدای سبحانه که فرمود: «سزای کسانی که مرتکب کار زشت شدند زشتی است، آنان که آیات خدا را تکذیب کردند و به آن ها استهزاء نمودند.»

ای یزید آیا گمان می بری این که اطراف زمین و ‌آفاق آسمان را بر ما تنگ گرفتی و راه چاره را بر ما بستی که ما را به مانند کنیزان به اسیری برند، ما نزد خدا خوار و تو سربلند گشته و دارای مقام و منزلت شده ای، پس خود را بزرگ پنداشته به خود بالیدی، شادمان و مسرور گشتی که دیدی دنیا چند روزی به کام تو شده و کارها بر وفق مراد تو می چرخد، و حکومتی که حق ما بود در اختیار تو قرار گرفته است، آرام باش، آهسته تر. آیا فراموش کرده ای قول خداوند متعال را «گمان نکنند آنان که کافر گشته اند این که ما آنها را مهلت می دهیم به نفع و خیر آنان است، بلکه ایشان را مهلت می دهیم تا گناه بیشتر کنند و آنان را عذابی باشد دردناک»

آیا این از عدالت است ای فرزند بردگان آزاد شده (رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ ) که تو، زنان و کنیزگان خود را پشت پرده نگه داری ولی دختران رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ اسیر باشند؟ پرده حشمت و حرمت ایشان را هتک کنی و صورتهایشان را بگشایی، دشمنان آنان را شهر به شهر ببرند، بومی و غریب چشم بدانها دوزند، و نزدیک و دور و وضیع و شریف چهرة آنان را بنگرند در حالی که از مردان و پرستاران ایشان کسی با ایشان نبوده و چگونه امید می رود که مراقبت و نگهبانی ما کند کسی که جگر آزادگان را جویده و از دهان بیرون افکنده است، و گوشتش به خون شهیدان نمو کرده است.

(کنایه از این که از فرزند هند جگر خوار چه توقع می توان داشت) چگونه به دشمنی با ما نشتابد آن کسی که کینه ما را از بدر و احد در دل دارد و همیشه با دیدة بغض و عداوت در ما می نگرد. آن گاه بدون آن که خود را گناهکار بدانی و مرتکب امری عظیم بشماری این شعر می خوانی:

فاهلوا و استهلوا فرحاً ثم قالوا یا یزید لا تشل

و با چوبی که در دست داری بر دندانهای ابو عبدالله ـ علیه السّلام ـ سید جوانان اهل بهشت می زنی. چرا این شعر نخوانی حال آن که دل های ما را مجروح و زخمناک نمودی و اصل و ریشة ما را با ریختن خون ذریة رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ و ستارگان روی زمین از آل عبدالمطلب بریدی، آن گاه پدران و نیاکان خود را ندا می دهی و گمان داری که ندای تو را می شنوند. زود باشد که به آنان ملحق شوی و آرزو کنی کاش شل و گنگ بودی نمی گفتی آنچه را که گفتی و نمی کردی آنچه را کردی. بارالها بگیر حق ما را و انتقام بکش از هر که به ما ستم کرد و فرو فرست غضب خود را بر هر که خون ما ریخت و حامیان ما را کشت. ای یزید! به خدا سوگند نشکافتی مگر پوست خود را، و نبریدی مگر گوشت خود را و زود باشد که بر رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ وارد شوی در حالتی که بر دوش داشته باشی مسئولیت ریختن خون ذریة او را، و شکستن حرمت عترت و پاره تن او را، در هنگامی که خداوند جمع می کند پراکندگی ایشان را، و می گیرد حق ایشان را «و گمان مبر آنان را که در راه خدا کشته شدند مردگانند، بلکه ایشان زنده اند و نزد پروردگار خود روزی می خورند.» و کافی است تو را خداوند از جهت داوری و کافی است محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ تو را برای مخاصمت و جبرئیل برای یاری او و معاونت.

و بزودی آن کس که کار حکومت تو را فراهم ساخت و تو را بر گردن مسلمانان سوار نمود، بداند که پاداش ستمکاران بد است و در یابد که مقام کدام یک از شما بدتر و یاور او ضعیف تر است. و اگر مصایب روزگار مرا بر آن داشت که با تو مخاطبه و تکلم کنم ولی بدان قدر تو را کم می کنم و سرزنش تو را عظیم و توبیخ تو را بسیار می شمارم، این جزع و بی تابی که می بینی نه از ترس قدرت و هیبت توست، لکن چشمها گریان و سینه ها سوزان است. چه سخت و دشوار است که نجیبانی که لشکر خداوندند به دست طلقاء (آزاد شدگان) که حزب شیطانند، کشته گردند و خون ما از دستهایشان بریزد، و دهان ایشان از گوشت ما بدوشد و آن جسد های پاک و پاکیزه را گرگهای بیابان سرکشی کنند، و کفتارها در خاک بغلطانند (کنایه از غربت و بی کسی آنها).

ای یزید! اگر امروز ما را غنیمت خود دانستی زود باشد که این غنیمت موجب غرامت(ضرر) تو گردد در هنگامی که نیابی مگر آنچه را که از پیش فرستاده ای، و نیست خداوند بر بندگان ستم کننده، به خدا شکایت می کنیم و بر او اعتماد می نماییم.

ای یزید! هر کید و مکر که داری بکن، هر کوشش که خواهی بنمای، هر جهد که داری به کار گیر، به خدا سوگند هرگز نتوانی نام و یاد ما را محو کنی، وحی ما را نتوانی از بین ببری، به نهایت ما نتوانی رسید، هرگز ننگ این ستم را از خود نتوانی زدود، رای توست و روزهای قدرت تو اندک و جمعیت تو رو به پراکندگی است،‌در روزی که منادی حق ندا کند که لعنت خدا بر ستمکاران باد.

سپاس خدای را که اول ما را به سعادت و مغفرت ثبت کرد و آخر ما را به شهادت و رحمت فائز گرداند، از خدا می خواهیم که ثواب آنها را کامل کند و بر ثوابشان بیفزاید، و برای ما نیکو خلف و جانشین باشد، که اوست خداوند رحیم و پروردگار ودود، و ما را کافی در هر امری و نیکو وکیل است.»[4]

معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

1. منتهی الامال شیخ عباس قمی.

2. تاریخ الرسل و الملوک طبری.

3. نفس المهموم، شیخ عباس قمی.

پی نوشت ها:

[1] . جعفری، سیدحسین محمد، تشیع در مسیر تاریخ، مترجم سیدمحمدتقی آیت اللهی، چاپ10، ص80.

[2] . شیخ مفید، ارشاد، مترجم، محمد باقر ساعدی خراسانی، تهران، کتابفروشی اسلامیه، چ سوم، 76، ص 479.

[3] .ابن طاووس، علی بن موسی بن جعفر، الملهوف علی قتلی الطفوف، تهران، درالاسوه، چ دوم، 75، ص 215.

[4] . ابومخنف، مقتل الحسین (اولین مقتل سالار شهیدان)، مترجم سید علی محمد موسوی جزایری، قم، انتشارات امام حسن، چ اول، 80، ص 393.




[ دوشنبه 24 آذر 1393 ] [ 00:02 ] [ خادمین هیئت ]


پایش ز دست آبله آزار می کشد

از احتیاط، دست به دیوار می کشد

در گوشه ی خرابه کنار فرشته ها

"با ناخنی شکسته ز پا خار می کشد"

دارد به یاد مجلس نامحرمان صبح

بر روی خاک عکس علمدار می کشد

او هر چه می کشد به خدای یتیم ها

از چشم های مردم بازار می کشد

گیرم برای خانه ی تان هم کنیز شد

آیا ز پر شکسته کسی کار می کشد؟

چشمش مگر خدای نکرده چه دیده است؟

نقشی که می کشد همه را تار می کشد

لب های بی تحرّک او با چه زحمتی

خود را به سمت کنج لب یار می کشد

 

شاعر: علی اکبر لطیفیان




[ جمعه 7 آذر 1393 ] [ 01:00 ] [ خادمین هیئت ]

حرم حضرت رقیه


هر دو در فراق پدر بسیا گریه کردند:
فاطمه ی زهرا (س) در فراق پدر بسیار گریه کردند زیرا پدری را که از دست دادند پغمبر خدا واشرف مخلوقات هستی بود.بعداز اینکه در کربلا امام حسین(ع) را شهید کردند حضرت رقیه(س) بسیار گریه میکردندوبسیار غمگین بودند.
۲ـ هردو از شدت مصائبی که بر انها وارد شد بیمار شدند:
بعداز اینکه در مدینه با تخته ی در به پهلوی حضرت زهرا(س) زدندپهلوی ایشان شکست ودر بستر بیماری افتادند هرروز که میگذشت حال ایشان بدتر میشد وضعیف تر میشدند. حضرت رقیه هم در کربلا مصیبت های زیادی را متحمل شدنداز طرفی صحنه های جانسوز در روز عاشورا واز سویی رنج سفر وسختی اسارت وبی تابی از دوری پدر همه ی اینها باعث شده بود بدن حضرت رقیه(س) ضعیف تر بشود.
۳ـ هردو به پدر خیلی علاقه داشتند:
حضرت رقیه(س) علاقه ی خاصی به پدر داشتند چنانچه بعداز شهادت امام حسین (ع) از فراق پدر اشک میریخت وناله میزد.حضرت زهرا(س)هم خیلی به پدر علاقه داشتند که بعداز وفات پیامبر بسیاراشک میریختند وبی تابی میکردند.
۴ـ هر دو به خاطر علاقه ای که به پدر داشتند اولین کسانی بودند که بعد از پدر ازدنیا رفتند:
حضرت زهرا(س) در سن۱۸ سالگی وحضرت رقیه درسن ۳ سالگی از دنیا رفتند.

۵- هردو در هنگام غسل دادن آثار کبودی در تنشان مشهود بود





[ پنجشنبه 6 آذر 1393 ] [ 01:00 ] [ خادمین هیئت ]

صلی الله علیک یا ولیةَ الله العظمی،یا امینة الله الکبری،یاریحانةالحسین(ع)،یاام البکاء

یا شهزاده رقیه خاتون(علیهاسلام)

پدر بزرگوارشان جضرت سیدالشهدا(علیه السلام)ومادرگرامیشان حضرت بی بی ام اسحاق(علیهاسلام) میباشندکه بعد از به دنیا آمدن حضرت رقیه(علیهاسلام)دیری نپاییدکه ازدنیارحلت فرمود.

نامهای دیگری نیزبرای این دخترسه ساله ذکرشده است وحضرت بی بی زینب کبری (علیهاسلام) درمرثیه ای در بازار کوفه خطاب به سر مبارک سیدالشهداء(علیه السلام)ازحضرت رقیه(علیهاسلام)تعبیربه ((فاطمۀ صغیره)) کردند.

ظهورنور بابرکت این ولیةالله درمدینه منوره بوده وروز ولادت آن حضرت از6تا28شعبان محتمل است وقول قاطعی که برای روزمشخصی به آن استناد شود دیده نشده وسال آن ازسال54تا57 قمری ذکرشده وسن آن حضرت را از 3سال تا7 سال نوشته اند اما قول معروف که به اطمینان نزدیکتر است سه سال وشش ماه ویاچند ماه است وطبق آن احتمال 5شعبان سال 57قمری می رود.براین اساس میشود در این ایام ماه شعبان برای بزرگداشت وپاسداشت مقام این ریحانه سیدالشهدا(علیه السلام)مجلس برپاکرد و یاد اورا گرامی داشت.

شهادت جانسوز آن حضرت در پنجم ماه صفر سال 61 قمری (روزهای دیگرماه صفرازجمله سوم نیز برای آنحضرت مجلس میگیرند.) درخرابه ای در شهر شام اتفاق افتاد که فی الحال دارای بارگاه مجلل وباصفایی است که کعبه دل عشاقان ومطاف ملائکه آسمان وباب المراد دردمندان وگرفتاران می باشد که پرچم شاه کربلا وعلی ولی الله را درشام(ملکی که سالیان سال پایتخت بنی امیه «لعنةالله علیهم اجمعین»بوده)بر افراشته است .

حرم مطهراین شهزاده وعمه گرامی اش وحرم های بانوان کربلادرباب الصغیر در شهرشام که پرچم های حسینی را باوقار به احتزاز درآورده اند نشانگر فتح وپیروزی نهضت کربلاست وبه کوری چشم دشمنان کوردل اهل بیت (علیهم السلام )تاقیام منتقم ایشان حضرت صاحب الزمان(عج)برافراشته است.


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 5 آذر 1393 ] [ 12:37 ] [ خادمین هیئت ]

مرحوم سپهر در ناسخ التواریخ می نویسد:

در راه شام، طفلی که بعضی او را رقیه سلام الله علیها دانسته اند گریه و ناله سختی سر داد یکی از لشکریان یزید لعنة الله که از گریه آن کودک خشمگین شد و با صدای بلند فریاد زد ای دخترک ساکت شو که گریه ات مرا آزار میدهد اما آن نازدانه که داغ پدر دیده بود و در فراغ او میسوخت نمیتوانست گریه و اشک خود را کنترل کند باز مامور یزید لعنة الله بانگ برداشت که ((اسکتی یا بنت الخارجی)) آن نازدانه تا این جمله را شنید روی به سر بریده امام حسین علیه السلام نمود و با حال گریه گفت ای پدر تو را مظلومانه کشتند و نامت را خارجی نهادند. مامور یزید لعنة الله با شنیدن این جمله خشمگین شد و آن نازدانه را از بالای شتر به زمین انداخت. آن دختر در تاریکی شب مشغول دویدن شد. سنگها و خارهای بیابان پای آن کودک را زخمی کرد. حضرت رقیه سلام الله علیها که زخمی و خسته شده بود در گوشه ی از بیابانی و در کنار بوته خاری بر زمین نشست.

در این هنگام لشکریان و اسرا مشاهده کردند که نیزه ای که سر امام حسین علیه السلام بر آن بود به زمین نشست و هرچه کردند نتوانستند آن را حرکت دهند. رییس لشکر یزید لعنة الله به نزد امام زین العابدین علیه السلام آمد و علت این پدیده شگفت را از ایشان سوال کرد. امام سجاد علیه السلام در جواب فرمود: باید یکی از کودکان این قافله گم شده باشد. یقین داشته باشید که تا آن کودک پیدا نشود این سر و نیزه از جای خود حرکت نخواهد کرد.

حضرت زینب سلام الله علیها تا این صحبت را شنیدند متوجه شدند که حضرت رقیه سلام الله علیها در میان کودکان نیستند . حضرت زینب سلام الله علیها سراسیمه از شتر پیاده شد و با نگرانی تمام به جست و جوی حضرت رقیه سلام الله علیها پرداختند. لحظه ای بعد جضرت زینب سلام الله علیها صدای ناله ای را شنید و به دنبال آن صدا به راه افتادند. در تاریکی شب و آن بیابان ظلمانی ناگهان چشم حضرت به سیاهی افتاد. حضرت زینب سلام الله علیها نزدیکتر رفتند و متوجه شدند که خانمی بزرگوار سر بچه کوچک را بر دامان گرفته. حضرت زینب سلام الله علیها از آن خانوم می پرسد: شما چه کسی هستی و اینجا چه میکنید؟ آن خانوم مجلل در پاسخ حضرت زینب سلام اللع علیها می فرماید: من مادرت فاطمه هستم آیا گمان میکنی که از یتیمان فرزندان حسین غافل میشوم؟


منبع: ناسخ التواریخ ص 531


شـب میون اون صحرا

هـمه رفتند و من تنها

دیدم که میاد از دورادور

یه بانویی شبیه زهرا


چــادر خـاکـی بـر ســر

با دلی شکسته و مضطر

اومد سـرم گـرفـت بر دامن

به من گفت نترس منم مادر





[ چهارشنبه 5 آذر 1393 ] [ 09:02 ] [ خادمین هیئت ]


این صحنه ها را پیش از این یکبار دیدم

من هر چه می بینم به خواب انگار دیدم

شکر خدا اکنون درون تشت هستی

بر روی نی بودی تو را هر بار دیدم

بابا خودت گفتی شبیه مادرم باش

من مثل زهرا مادرت آزار دیدم

یک لحظه یادم رفت اسم من رقیه است

سیلی که خوردم عمه را هم تار دیدم

احساس کردم صورتم آتش گرفته است

خود را میان یک در ودیوار دیدم

مجموع درد خارها بر من اثر کرد

من زیر پایم زخم یک مسمار دیدم

سوغات مکه توی گوشم بود بردند

کوفه همان را داخل بازار دیدم





[ چهارشنبه 5 آذر 1393 ] [ 00:04 ] [ خادمین هیئت ]



دلتنگ از ندیدن خورشید و ماه بود

دلواپس و غریب و نشسته به راه بود

بابا به روی نیزه و او در قفای نِی

چشمش به سوی دلبر و گرم نگاه بود

بادست های بسته و خون لخته های سر

کارمدام چشم و لبش اشک و آه بود

رویش سپید، نام پدر برده بر لبش

امّا ز تازیانه کبود و سیاه بود

باگیسوان سوخته و قامتی کمان

در شعله های طعنه بدون پناه بود

پشت ستم شکست ز شمشیر گریه اش

او یک تنه برای پدر یک سپاه بود

آیینه را به نیت قربت شکسته اند

این سنگ ها تقاص کدامین گناه بود...؟






[ سه شنبه 4 آذر 1393 ] [ 22:31 ] [ خادمین هیئت ]

مختصری از قدیمی ترین برگ تاریخی دربارۀ بی بی رقیه خاتون (سلام الله علیها)

مرحوم آیة الله حاج میرزا هاشم خراسانى (متوفّاى سال 1352 هجرى قمرى ) در منتخب التواریخ مى نویسد:عالم جلیل ، شیخ محمّد على شامى كه از جملة علما و محصّلین نجف اشرف است به حقیر فرمود: جدّ امّى بلاواسطه من ، جناب آقا سیّد ابراهیم دمشقى ، كه نسبش منتهى مى شود به سیّد مرتضى علم الهدى و سن شریفش از نود افزون بوده و بسیار شریف و محترم بودند، سه دختر داشتند و اولاد ذكور نداشتند.شبى دختر بزرگ ایشان جناب رقیّه بنت الحسین علیهماالسلام را در خواب دید كه فرمود به پدرت بگو به والى بگوید میان قبرولحدمن آب افتاده ،و بدن من در اذیّت است ؛ بیاید و قبر و لحد مرا تعمیر كند.
دخترش به سیّد عرض كرد، و سیّد از ترس حضرات اهل تسنّن به خواب ترتیب اثرى نداد. شب دوّم ، دختر وسطى سیّد باز همین خواب را دید. به پدر گفت ، و او همچنان ترتیب اثرى نداد. شب سوم ، دختر كوچكتر سیّد همین خواب را دید و به پدر گفت ، ایضا ترتیب اثرى نداد. شب چهارم ، خود سیّد، مخدّره را در خواب دید كه به طریق عتاب فرمودند: ((چرا والى را خبردار نكردى ؟!)).
صبح سیّد نزد والى شام رفت و خوابش را براى والى شام نقل كرد. والى امر كرد علما و صلحاى شام ، از سنّى و شیعه ، بروند و غسل كنند و لباسهاى نظیف در بر كنند، آنگاه به دست هر كس قفل درب حرم مقدّس باز شد همان كس برود و قبر مقدّس او را نبش كند و جسد مطهّرش را بیرون بیاورد تا قبر مطهّر را تعمیر كنند.
بزرگان و صلحاى شیعه و سنّى ، در كمال آداب غسل نموده و لباس نظیف در بركردند. قفل به دست هیچ یك باز نشدمگر به دست مرحوم سیّد ابراهیم . بعد هم كه به حرم مشرّف شدند، هر كس كلنگ بر قبر مى زد كارگر نمى شد تا آنكه سیّد مزبور كلنگ را گرفت و بر زمین زد و قبر كنده شد. بعد حرم را خلوت كردند و لحد را شكافتند، دیدند بدن نازنین مخدّره میان لحد قرار دارد، و كفن آن مخدّرة مكرّمه صحیح و سالم مى باشد، لكن آب زیادى میان لحد جمع شده است .سیّد بدن شریف مخدّره را از میان لحد بیرون آورده بر روى زانوى خود نهاد و سه روز همین قسم بالاى زانوى خود نگه داشت و متّصل گریه مى كرد تا آنكه لحد مخدّره را از بنیاد تعمیر كردند. اوقات نماز كه مى شد سیّد بدن مخدّره را بر بالاى شى ء نظیفى مى گذاشت و نماز مى گزارد. بعد از فراغ باز بر مى داشت و بر زانو مى نهاد تا آنكه از تعمیر قبر و لحد فارغ شدند. سیّد بدن مخدّره را دفن كرد و از كرامت این مخدّره در این سه روز سیّد نه محتاج به غذا شد و نه محتاج آب و نه محتاج به تجدید وضو. بعد كه خواست مخدّره را دفن كند سیّد دعا كرد خداوند پسرى به او مرحمت فرمود مسمّى به سیّد مصطفى .
در پایان ، والى تفصیل ماجرا را به سلطان عبدالحمید عثمانى نوشت ، و او هم تولیت زینبیّه و مرقد شریف رقیّه و مرقد شریف امّ كلثوم و سكینه علیهماالسلام را به سیّد واگذار نمود و فعلا هم آقاى حاج سیّد عبّاس پسر آقا سیّد مصطفى پسر سیّد ابراهیم سابق الذكر متصدّى تولیت این اماكن شریفه است .آیة الله حاج میرزا هاشم خراسانى سپس مى گوید: گویا این قضیّه در حدود سال هزار و دویست و هشتاد اتّفاق افتاده است .




طبقه بندی: محبین مولاومعجزات،
[ سه شنبه 4 آذر 1393 ] [ 00:18 ] [ خادمین هیئت ]

الإمام زین العابدین علیه السلام :قالَ لُقمانُ لاِبنِهِ : یا بُنَیَّ ، إن أشَدَّ العُدمِ عُدمُ القَلبِ ، وإنَّ أعظَمَ المَصائِبِ مُصیبَةُ الدّینِ ، وأسنَى المَرزِئَةِ مَرزِئَتُهُ ، وأنفَعَ الغِنى غِنَى القَلبِ ، فَتَلَبَّث فی كُلِّ ذلِكَ ، وَالزَمِ القَناعَةَ وَالرِّضا بِما قَسَمَ اللّه‏ُ ، وإنَّ السّارِقَ إذا سَرَقَ حَبَسَهُ اللّه‏ُ مِن رِزقِهِ ، وكانَ عَلَیهِ إثمُهُ ، ولَو صَبَرَ لَنالَ ذلِكَ وجاءَهُ مِن وَجهِهِ . 
یا بُنَیَّ ، أخلِص طاعَةَ اللّه‏ِ حَتّى لا یُخالِطَها شَیءٌ مِنَ المَعاصی ، ثُمَّ زَیِّنِ الطّاعَةَ بِاتِّباعِ أهلِ الحَقِّ ؛ فَإِنَّ طاعَتَهُم مُتَّصِلَةٌ بِطاعَةِ اللّه‏ِ ، وزَیِّن ذلِكَ بِالعِلمِ ، وحَصِّن عِلمَكَ بِحِلمٍ لا یُخالِطُهُ حُمقٌ ، وَاخزُنهُ بِلینٍ لا یُخالِطُهُ جَهلٌ ، وشَدِّدهُ بِحَزمٍ لا یُخالِطُهُ الضِّیاعُ ، وَامزُج حَزمَكَ بِرِفقٍ لا یُخالِطُهُ العُنفُ . حدیث

امام زین العابدین علیه السلام ـ در بیان سفارش‏هاى لقمان علیه السلام به پسرش ـ : اى پسرم ! سخت‏ترین ندارى ، نداشتن دل است و بزرگ‏ترین مصیبت ، بدهكارى است و بالاترین محرومیت و بلا ، همان بدهكارى است و سودمندترین ثروت ، بى‏نیازىِ دل است . پس در همه اینها درنگ كن و به آنچه خدا قسمت فرموده ، قانع و خشنود باش . هر گاه دزد بدزدد ، خداوند عز و جلاو را از روزى‏اش باز مى‏دارد و گناه آن ، بر عهده اوست . حال اگر شكیبایى مى‏ورزید ، از راه خودش به آن روزى دست مى‏یافت . 
اى پسرم! طاعتِ (عبادتِ) الهى را خالصانه انجام بده ، به طورى كه گناه كوچكى هم با آن مخلوط نشود . سپس با پیروى از دارندگانِ ایمان حقیقى ، طاعت خود را زینت ببخش ؛ زیرا طاعت آنان ، به طاعت الهى پیوسته است. و همین طاعت را با دانش ، آراسته كن . و دانشت را با بردبارى حراست كن ، تا حماقت با آن درنیامیزد. و بردبارى‏ات را با نرم‏خویى ذخیره كن ، تا با نادانى همراه نگردد. و نرم خویى‏ات را با تدبیرْ استوار كن ، تا نابودى در آن راه نیابد . و تدبیرت را با مدارا درآمیز ، تا زورى در آن نباشد .


الإمام زین العابدین علیه السلام :قالَ لُقمانُ علیه السلام لاِبنِهِ : یا بُنَیَّ ... أنفَعُ الغِنى غِنَى القَلبِ ، فَتَلَبَّث فی كُلِّ ذلِكَ ، وَالزَمِ القَناعَةَ وَالرِّضا بِما قَسَمَ اللّه‏ُ . حدیث

امام زین العابدین علیه السلام :لقمان به پسرش گفت: «اى پسرم! ... مفیدترین ثروت، بى‏نیازىِ دل است. بنا بر این، در همه این موارد، درنگ كن و قناعت پیشه كن و به آنچه خداوند قسمت كرده، خشنود باش».


الإمام زین العابدین علیه السلام :قالَ لُقمانُ لاِبنِهِ : یا بُنَیَّ ، إنَّ أشَدَّ العُدمِ عُدمُ القَلبِ ، وإنَّ أعظَمَ المَصائِبِ مُصیبَةُ الدّینِ ، وأسنَى المَرزِئَةِ مَرزِئَتُهُ حدیث . حدیث

امام زین العابدین علیه السلام :لقمان به پسرش گفت: «اى پسرم! بدترین نادارى، نداشتن دل است و بزرگ‏ترین مصیبت ، بدهكارى است و بالاترین محرومیت و بلا هم ، همان بدهكارى است» .


الإمام زین‏العابدین علیه السلام :قالَ لُقمانُ: یا بُنَیَّ ... إنَّ السّارِقَ إذا سَرَقَ حَبَسَهُ اللّه‏ُ مِن رِزقِهِ وكانَ عَلَیهِ إثمُهُ ، ولَو صَبَرَ لَنالَ ذلِكَ وجاءَهُ مِن وَجهِهِ . حدیث

امام زین العابدین علیه السلام :لقمان گفت: «اى پسرم! ... همانا دزد ، هر گاه دزدى كند ، خداوند عز و جل روزى‏اش را نگه مى‏دارد و گناه آن، به پاى خودش است. حالْ آن كه اگر صبر مى‏كرد ، از راه خودش به آن روزى دست مى‏یافت» .


امام سجّاد علیه ‏السلام : حَقُّ سائِسِكَ بِالعِلمِ ، التَّعظیمُ لَهُ و التَّوقیرُ لِمَجلِسِهِ و حُسنُ الاِستِماعِ إلَیهِ ؛ حدیث

امام سجّاد علیه ‏السلام :حق استاد تو این است كه بزرگش دارى و محضرش را محترم شمارى و با دقّت به سخنانش گوش بسپارى .


امام سجّاد علیه ‏السلام : وَأعِنّی عَلى تَربِیَتِهِم و بِرِّهِم ؛ حدیث

امام سجّاد علیه ‏السلام :خدایا ! مرا در تربیت و نیكى به فرزندان یارى فرما .


امام سجّاد علیه ‏السلام : لاحَسَبَ لِقُرَشیًّ و لاعَرَبِیٍّ إلاّبِتواضُعِ و لاكَرَمَ إلاّ بِتَّقوى ؛ حدیث

امام سجّاد علیه ‏السلام :قریشى و عرب را افتخارى نیست مگر به فروتنى ، و هیچ كرامتى نیست مگر به تقوا .




[ چهارشنبه 28 آبان 1393 ] [ 01:00 ] [ خادمین هیئت ]

چرا امام، «سجاد» لقب یافت؟

امام باقر علیه السلام فرمود:

  • پدرم، هیچ یک از نعمت های الهی را یاد نمی کرد، مگر آنکه سر به سجده می نهاد.
  • هیچ حادثه ناگواری از او رد نمی شد، جز آنکه سجده می کرد.
  • هیچ نیرنگ حیله گری از او دفع نمی گردید، مگر آنکه سر به سجده می نهاد.
  • از هیچ نماز واجبی فراغت نمی یافت، مگر اینکه به سجود می رفت.
  • هرگز موفق به اصلاح و آشتی بین دو نفر نمی شد، جز آنکه سجده شکر به جای می آورد.

نشانه های سجود در تمام اندام سجده اش آشکار بود. از این رو ایشان را «سجاد» نامیدند . (علل الشرایع، ص 88)

حوادث مهم عصر امام

مهم ترین حوادث سیاسی، اجتماعی عصر آن بزرگوار عبارت است از:

  • قیام توابین به رهبری سلیمان بن صرد خزاعی.
  • قیام مدینه به رهبری عبدالله بن حنظله غسیل الملائکه (واقعه حره).
  • سنگباران و آتشباران کعبه معظمه توسط نظامیان یزید.
  • قیام مختار بن ابی عبیده ثقفی.
  • حکومت عبدالله بن زبیر در مکه.
  • حکومت مروانیان در شام.
  • قیام خوارج و عبدالرحمن بن محمد بن اشعث، علیه حجاج در سال های 81 تا 83 ه.
مهم ترین اقدامات امام علیه السلام
  • تداوم بخشی و تفسیر درست حادثه عاشورا و جلوگیری از تحریف آن.
  • پرورش رهبر آینده امت اسلامی امام باقر علیه السلام.
  • نشر معارف قرآن و فرهنگ اسلام در قالب دعا و نیایش.
  • نظارت و هدایت اندیشمندان و فقها جامعه اسلامی.
  • حمایت سیاسی، مادی و معنوی از بردگان به عنوان مظلوم ترین گروههای اجتماعی و تلاش برای هدایت و آزادی آنان.


سفرهای امام زین العابدین علیه السلام

  • سفر جهادی، تبلیغی از مدینه به مکه و کربلا تا بازگشت دوباره به شهر پیامبر همراه با بانوان حرم حسینی.
  • سفرهای عبادی، زیارتی و تربیتی به همراه کاروان های حج از مدینه و احیانا از کوفه برای حج و عمره.
  • سفر تحمیلی و بازداشت گونه در عهد عبدالملک بن مروان که آن بزرگوار را به قصد ارعاب و تهدید از مدینه به دمشق بردند.
  • سفر زیارتی، تربیتی به کوفه آموزش روش زیارت امام حسین علیه السلام.


پاسداری از مقام نبوت

امام سجاد علیه السلام در غالب دعاهای صحیفه سجادیه مکرر، قبل و یا بعد از هرگونه درخواست از خدای متعال، به حمد و ثنای الهی می پردازد و بر پیامبر و آل آن بزرگوار صلوات می فرستد و شیوه دعا کردن را آموزش می دهد و حرمت رسول اکرم صلی الله علیه وآله را پاس می دارد.

ایثارگر بزرگ

امام باقر علیه السلام فرموده است که پدرش حضرت علی بن الحسین علیه السلام دوبار کل دارایی خود را با خدا قسمت کرد؛ همان بزرگوار فرموده است که امام سجاد علیه السلام شبها انبان بزرگی از نان بر پشت می نهاد و به نیازمندان صدقه می داد. پس از شهادت امام سجاد علیه السلام معلوم شد آن بزرگوار مخارج صد خانواده نیازمند را بر عهده داشته است. (کشف الغمه، ج 2، ص 100)

امام آزادی بخش

امام چهارم بدون آنکه نیازی به نیروی کار بردگان داشته باشد، آنها را می خرید و آزاد می کرد و برخی گفته اند: امام چهارم هزار برده را در راه خدا آزاد کرد. بردگانی که از این موضوع اطلاع داشتند، همواره خود را در معرض دید امام سجاد علیه السلام قرار می دادند تا شاید حضرت، آنان را خریداری و آزاد کند و آن بزرگوار، هر ماه و هر روز به آزاد کردن بردگان خویش می پرداخت.

شاگردان برجسته

1 . سعید بن مسیب

2 . ابوحمزه ثمالی (ثابت بن دینار)

3 . سعید بن جبیر

4 . ابوخالد کابلی

5 . یحیی بن ام طویل

6 . فرزدق، معروف به ابوفراس شاعر

7 . طاووس یمانی

8 . حماد بن حبیب عطار کوفی

9 . زرارة بن اعین شیبانی

10 . حبابه والبیه

11 . جابر بن عبدالله انصاری

12 . محمد بن جبیر بن مطعم

13 . فرات بن احنف

14 . سعید بن جبهان کنانی

15 . قاسم بن عوف

16 . اسماعیل بن عبدالله بن جعفر .




[ چهارشنبه 28 آبان 1393 ] [ 01:00 ] [ خادمین هیئت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 37 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


روایات/احادیث/معجزات/مداحی/سخنرانی
/تصاویر/اشعار اهل بیت علیهم السلام

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

هیئت بیت العباس(علیه السلام)جوادیه،تهران

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

در زندگی هر یك از ما گاهی بر سر دو راهی قرار می گیریم و بعد از مشورت با دیگرانم و زدن تمامی درها اگر نتوانستیم راه خودمان را انتخاب كنیم به استخاره روی می اوریم و از خداوند طلب خیر میكنیم .

ابتدا نیت نمایید سپس روی استخاره بگیر کلیک فرمایید
اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ العَن صَنَمَی قُرَیشٍ وَ جِبتَیها وَ طاغُوتَیها وَ إِفکَیها وَ إِبنَتَیهِما اللَّذینَ خالَفا أمرَک وَ أنکَرا وَحیَک وَ جَحَدا إِنعامَک وَ عَصَیا َرسُولَک وَ قَلَّبا دینَک وَ حَرَّفا کِتابَک وَ أحبا أعداءَک وَ جَحَدا آلاءَک وَ عَطَّلا أحکامَک وَ أبطَلا فَرائِضَک وَ ألحَدا فِی آیاتِک وَ عادَیا أولیاءَک وَ والَیا أعداءَک وَ خَرَّبا بِلادَک وَ أفسَدا عِبادَک اللّهُمَّ العَنهُما وَ أتباعَهُما وَ أولیاءَهُما وَ أشیاعَهُما وَ مُحِبّیهِما فَقَد أخرَبا بَیتَ النُّبُوَّة وَ رَدَما بابَه وَ نَقَضا سَقفَهُ وَ ألحَقا سَماءَهُ بِأرضِهِ وَ عالیَهُ بِسافِلِه وِ ظاهِرَهُ بِباطِنِه وَ استَأصَلا أهلَه وَ أبادا أنصارَه وَ قَتَلا أطفالَه وَ أخلَیا مِنبَرَه مِن وَصیِّه وَ وارِثِ عِلمِه وَ جَحَدا إمامَتَهُ وَ أشرَکا بِرَبِّهِما فَعَظِّم ذَنبَهُما وَ خَلِّدهُما فی سَقَرٍ وَ ما أدراکَ ما سَقَر لا تُبقی وَ لا تَذَر َاللّهُمَّ العَنهُم بِعَدَدِ کُلِّ مُنکَرٍأتَوهُ وَ حَقّ ٍاَخفَوهُ وَ مِنبَرٍ عََلوهُ وَ مُؤمِنٍ أرجَوهُ وَ مُنافِقٍ وَلَّوهُ وَ وَلیّ ٍآذُوهِ وَطَریدٍ آوَوهُ وَ صادِقٍ طَرَدوهُ وَ کافِرٍ نَصَرُوهُ وَ إِمامٍ َقهَرُوهُ وَ فَرضٍ غَیَّرُوهُ وَ أثَرٍ أنکَرُوهُ وَ شَرٍّ آثَرُوهُ وَ دَمٍ أراقُوهُ وَ خَیرٍ بَدَّلُوهُ وَ ُکفرٍ نَصَبُوهُ وَ إرثٍ غَصَبُوهُ وَ فَیءٍ اقتَطَعُوهُ وَ سُحتٍ اَکَلُوهُ وَ خُمسٍ استَحَلُّوهُ وَ باطِلٍ أسَّسُوهُ وَ جَورٍ بَسَطُوهُ وَ نِفاقٍ أسرَوُهُ وَ غَدرٍ أضمَرُوهُ وَ ظلمٍ نَشَرُوهُ وَ وَعدٍ أخلَفُوهُ وَ أمانٍ خانُوهُ وَ عَهدٍ نَقَضُوهُ وَ حَلالٍ حَرَّمُوهُ وَ حَرامٍ أحَلُّوهُ وَ بَطنٍ فَتَقُوهُ وَ جَنینٍ أسقَطُوهُ وَ ضِلعٍ دَقُّوهُ وَ صَکٍّ مَزَّقُوهُ وَ شَملٍ بَدَّدُوهُ وَ عَزیزٍ أذَلُّوهُ وَ ذَلیلٍ أعَزُّوهُ وَ حَقٍّ مَنَعُوهُ وَ کِذبٍ دَلَّسُوهُ وَ حُکمٍ قَلَّبَوه ‎ للّهُمَّ العَنهُم بِکُلِّ آیَةٍ حَرَّفُوها وَ فَریضَةٍ تَرَکُوها وَ سُنَةٍ غَیَّرُوها وَ رُسُومٍ مَنَعُوها وَ أحکامٍ عَطَّلُوها وَ بَیعَةٍ نَکَسوها وَ دَعوى أبطَلُوها وَ بَیِّنَةٍأنکَرُوها وَ حیلَةٍ أحدَثُوها وَ خیانَةٍ أورَدُوها وَ عَقَبَةٍ اِرتَقُوها وَ دِبابٍ دَحرَجُوها وَ أزیافٍ لَزَمُوها وَ شَهاداتٍ کَتَمُوها وَ وَصیَّةٍ ضَیَّعُوها. ‎ اللّهُمَّ العَنهُما فی مَکنُونِ السِّر وَ ظاهِرِ العَلانیَةِ لَعناً کَثیراً أبَداً دائِمَاً دائِباً َسرمَداً لا انقِطاعَ لِأمَدِه وَ لا نَفادَ لِعَدَدِه لَعناً یَغدُو أوَّلُهُ وَ لا یَرُوحَ آخِرُهُ لَهُم وَ لِأعوانِهِم وَ أنصارِهِم وَ مُحِبّیهِم وَ مُوالیهِم وَ المُسَلِّمینَ لَهُم وَ المائِلینَ إلَیهِم وَ الناهِضینَ بِاحتِجاجِهِم وَ المُقتَدینَ بِکَلامِهِم وَ المُصَدِّقینَ بِأحکامِهِم. پس چهار مرتبه بگو : اللّهُمَّ عَذِّبهُم عَذاباً یَستَغیثُ مِنهُ أهلُ النّار آمینَ رَبَّ العالَمین