تبلیغات
هیئت بیت العباس(علیه السلام)جوادیه،تهران

هیئت بیت العباس(علیه السلام)جوادیه،تهران
غم حسین(علیه السلام) عین عبادت است
قالب وبلاگ
نویسندگان
صفحات جانبی

با فرار رسیدن شهادت حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و امام حسن مجتبی علیه السلام کم کم طبل پایان 2ماه عزاداری زده میشود. بدون مقدمه ‍؛ در عصر حاضر عامه مردم معتقدند پیامبر به مرگ طبیعی از دنیا رفته اند ولی اگر در روایات و اتفاقات گذشته عمیق شویم متوجه میشویم که پیامبر و علی بن ابی طالب و فرزندان او تا امام حسن عسکری علیه السلام همگی شهید شده اند. حال معلوم نیست چرا در حال حاضر چرا خیلی مصر هستند که اینطور وانمود کنند که پیامبر اکرم به مرگ طبیعی از دنیا رفته اند. در این مطلب به روایات و اسنادی که نشان میدهد آن دو ملعونه باعث شهادت رسول الله بوده اند می پردازم. هر چند در این دو مصیبت بزرگ عایشه ملعونه نقش داشته است ولی به جهاتی فقط به جریان شهادت رسول الله صلی الله علیه و آله می پردازیم:


وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ وَمَن یَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَیْهِ فَلَن یَضُرَّ اللّهَ شَیْئًا وَسَیَجْزِی اللّهُ الشَّاکِرِینَ. (آل عمران ایه 144)

محمد [ص‏] فقط فرستاده خداست‏؛ و پیش از او، فرستادگان دیگرى نیز بودند؛ آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، شما به عقب برمى‏گردید؟ [و اسلام را رها کرده به دوران جاهلیّت و کفر بازگشت خواهید نمود؟] و هر کس به عقب باز گردد، هرگز به خدا ضررى نمى‏زند؛ و خداوند بزودى شاکران [و استقامت‏کنندگان‏] را پاداش خواهد داد.


کتابهای سیره و حدیث مرگ رسول خدا بوسیله سم را تایید کرده اند و آن را با احادیث متواتر ذکر کرده اند از جمله:

ابن سعد میگوید در روایتی آمده است: پیامبر ص مسموم درگذشت و شصت و سه ساله بود. این قول ابن عبده است.


(المجدد فی الانساب. محمد بن محمد علوی ص6)

شیخ مفید میگوید: او در مدینه روز دوشنبه دوشب باقیمانده از ماه صفر در سال هم هجری درگذشت درحالیکه شصت و سه سال داشت. (المقنعه شیخ مفید ص456 و منتهی المطلب حلی ج2ص887)

علامه حلی شهادت رسول خدا را به وسیله سم ذکر میکند.


(منتهی المطلب حلی ج2 ص887)

در کتاب جامع الرواه آمده است: پیامبر ص در مدینه مسموم درگذشت.


(جامع الرواه محمد علی اردبیلی ج2ص463)

شیخ طوسی میگوید: رسول خدا دو شب باقیمانده از ماه صفر در سال دهم هجری مسموم درگذشت.


(تهذیب الاحکام ج6ص1 و بحار الانوار ج22ص514)

بیهقی از عبدالله بن مسعود روایت کرده است که وی گفت: اگر 9 بار قسم بخورم که رسول خدا کشته شده اشت برایم محبوبتر است از اینکه یکبار قسم بخورم که او کشته نشده است به جهت اینکه خداوند او را پیامبر شهید قرار داده است.


(السیره النبویه ابن کثیر دمشقی ج4ص449)

حاکم نیشابور کشته شدن رسول خدا را تایید کرده است. آنجا که میگوید: شعبی گفته است: بخدا قسم رسول خدا و ابوبکر با سم کشته شدند و عمر و عثمان و علی بن ابیطالب با شمشیر کشته شدند و حسن بن علی با سم و حسین بن علی با شمشیر کشته شد.


(المستدرک. ج3ص60)

ابن مسعود کشته شدن پیامبر با سم زن یهودی خیبر را تکذیب کرده اما خود او تایید و تاکید می کند که پیامبر صلی الله علیه و اله در سنه 11 هجری کشته شده است. (توجه کنید)


(السیره نبویه ابن کثیر ج4ص449 و البدایه و النهایه ج6ص317و322)

رسول خدا ص فرمود: هیچ پیامبری یا وصی او نیست مگر آنکه شهید میشود. (بصائر الدرجات ص148و بحارالانوار ج17ص405و ج40ص13) و همچنین فرمودند: هیچ کس از ما (اهل بیت) نیست مگر آنکه مسموم یا مقتول خواهد بود.


(کفایه الاثر-خراز قمی ص 162 و وسائل الشیعه ج14ص2 و بحارالانوار ج45ص1 و من لایحضره الفقیه ج4ص17 )

پس شهادت حضرت رسول توسط سم قطعی است. ولی چه کسی و در چه زمانی ایشان را به شهادت رسانده اند ؟؟؟


زمان شهادت حضرت رسول صلی الله علیه و آله


ظاهرا بیشترین فاصله ای را که بین فرمان حمله به شام به رهبری اسامه و شهادت حضرت رسول بیان شده است دو هفته است. (المغازی واقدی ج1ص126) به دلیل زیاد بودن روایات در این زمینه بنده به بیان مصادر کفایت میکنم: الطبقات الکبری ابن سعد جلد دوم و سیره ابن هشام و انساب الاشراف جلد اول و عیون الاثر جلد دوم.

در تمامی این مصادر فاصله 12 الی 14 روز فاصله بین دستور حمله به شام و شهادت بیان شده است. شهادت ایشان در سال 11 هجری و در سن شصت و سه سالگی بوده است.

اولا:از آنجایی که حضرت رسول ص همانطور که گفتم از شهادت قریب الوقوع خودشان در غدیر خبر داده بودند.

ثانیا:فاصله زمانی زیادی بین غدیر و دستور حمله به شام به رهبری اسامه نبوده است.

ثالثا: سرزمین شام در فاصله دوری از مدینه قرار داشت.

رابعا: در غدیر علی علیه السلام به عنوان جانشین معرفی شده بود.

ابوبکر و عمر و دیگران اطرافیان از پیوستن به سپاه اسامه سر باز زدند تا بتوانند به طور سری به گونه ای که رسوا نشوند از دست پیامبر ص خلاص شوند و نقشه های شوم خود را در بعد از شهادت حضرت اجرا کنند.


عایشه و اطرافیان او قاتل حضرت رسول صلی الله علیه و اله


روایت شده است: پس بیهوش شد و چون به هوش آمد زنها به او دارو خوراندند در حالی که او روزه دار بود. (الطبقات الکبری ج2ص235)

در دو روایت بخاری و مسلم از عایشه آمده است: ما به رسول خدا در هنگام بیماری اش دارو دادیم پس شروع کرد به اشاره کردن به ما که به من دارو ندهید.

گفتیم: (مسئله ای نیست) هر بیماری از دارو متنفر است. در بعضی روایات اینچنین آمده: (اهمیتی ندهید) کراهیت مریض از دواست!

اندکی بعد پیامبر فرمود: هرکس در خانه است در برابر چشم من باید دارو بخورد بجز عمویم عباس که در کنار شما حضور نداشت.


(سنن البخاری ج7ص17 و ج8ص40 و سنن مسلم ج7ص 24و194 - تاریخ طبری ج2ص438 – بخاری گفته است: این روایت را همچنین ابن ابی زناد از هشام از پدرش از عایشه روایت کرده است: السیرة النبویة ابن کثیر دمشقی 4/449 – مسند احمد 6/35)

اولا: مگر اطاعت حضرت رسول در هر حالی طبق نص قرآن واجب نشده است ؟ مگر قرآن نفرموده: که پیامبر ص از روی هوی و هوس سخن نمیگوید ؟ پس چرا وقتی حضرت خواستند که به او دارو (سم) را ندهند عایشه اطاعت نکرد و بلکه خلاف دستور حضرت عمل کرد ؟ انگار عایشه نیز مانند عمر خیال کرده بود که پیامبر ص نعوذبالله هذیان میگوید !!! آیا رسول خدا ص فایده دارو را نمی دانست و آنها میدانستند ؟ و آیا پیامبر مصلحت خود را تشخیص نمیداد و آنها تشخیص میدادند ؟

ثانیا: جمله آخر حضرت (همه اهل خانه در برابر چشم من از این دارو بخورند) اشاره به این دارد حضرت میدانستند که آن دارو نبوده است بلکه سم بوده است که میخواستند توسط آن حضرت را بکشند. لهذا منظور حضرت اینچنین بوده است: اگر دارو بوده است از آن بخورید!!! ولی خودشان میدانستند که دارو نبود و از آن نخوردند.

در الطب النبوی ابن جوزی ج1ص66 میگوید: به او دوا خوراندند در حالیکه بیهوش بود و چون به هوش آمد فرمود: چه کسی با من چنین کرد. این کار زنهائی است که از آنجا آمده اند و با دست به سوی حبشه اشاره کرد. و در روایات صحیح آمده که عایشه و حفصه حبشی بودند.

این یک افشاگری از سوی رسول خداست که او را به روشی که زنان حبشیه به شوهرانشان سم میخوراندند مسموم کرده اند. سم حبشه نیز معروف و مشهور بوده است و بعضی از حبشیها متخصص در سحر و شعبده و انواع سم بوده اند.

عبدالصمد بن بشیر از امام صادق علیه السلام روایت کرده که آنحضرت فرمود: میدانید پیامبر ص درگذشت یا کشته شد همانطور که خدا میفرماید: (اگر او درگذرد یا کشته شود به جاهلیت باز میگردید.) او قبل از مرگ مسموم شد. آن دو زن (عایشه و حفصه) به او سم نوشاندند. (تفسیرالعیاشی ج1ص200 و بحارالانوار ج22ص516 وج28ص21) و در روایت دیگر آمده است: عایشه و حفصه به او سم نوشاندند.


(بحارالانوار ج22ص516)

در روایت بحارالانوار آمده است که هر چهار نفر (ابوبکر، عمر، عایشه و حفصه) بر مسموم نمودن آن حضرت همدست شده بودند. (بحارالانوار 22/239 و 246)

و علامه مجلسی میگوید: احتمال داردکه هر دو سم در شهادت پیامبر مؤثر بوده اند.( بحارالانوار ج22ص516 )

منظور علامه از دو سم یکی سم خیبر است و دیگری سمی که در روزهای آخر حیاتش به او نوشاندند. سران رژیم غاصب (ابوبکر و عمر و دخترانشان و...) برای اینکه اسم آنها به عنوان قاتلین حضرت رسول در جامعه پخش نشود به دست و پا افتادند و صحنه را غبار آلود کردند و گفتند: درست است که رسول خدا مسموم شده اما این اثر سم خیبر در سال هفتم هجری بوده است که اینک او را از پای درآورده است!!!

البته هیچ عاقلی چنین بهانه واهی را نمی پذیرد زیرا رسول خدا در سال 11 هجری کشته شده و حادثه خیبر در سال هفتم اتفاق افتاده است !!! از آن گذشته رسول خدا ص از مسمومیت طعام خیبر توسط جبرئیل آگاه شد و از آن نخورد. عایشه نیز از آن واقعه عبرت گرفت وخوردن سم را به اختیار خود پیامبر نگذاشت بلکه به زور آن را به حضرت خوراند. پس قطعا شهادت حضرت به خاطر آخرین سم که توسط عایشه به او خورانده شد و حضرت به خاطر ضعف نتوانستند مقاومت کنند و به شهادت رسیدند.




طبقه بندی: ماه صفر و وقایع، عایشه که بود،
[ شنبه 6 آذر 1395 ] [ 00:16 ] [ خادمین هیئت ]

26 صفر: تجهیز لشكر اسامه بن زید

صفر: تجهیز لشكر اسامه توسط پیامبراسلام صلی الله علیه و آله و سلم

در این روز در سال 11 هجری پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به عده ای از صحابه و به خصوصا اولی و دومی و سومی امر فرمودند برای سفر به روم و جنگ با رومیان به امیری اسامه بن زید آماده شوند، آنان از این امر كراهت داشتند و نسبت به فرماندهی اسامه بر سپاه خاتم الانبیاء اعتراض كردند. حضرت فرمودند: «خدا لعنت كند كسی را كه از لشكر اسامه تخلف كند» ولی با این همه ابوبكر و عمر و عثمان تخلف كردند و بازگشتند.

تقویم شیعه، ص76

پیامبراکرم صلی الله علیه و آله رومیان را همیشه خطری جدی تلقی می‌کرد. به همین جهت در سال هشتم هجرت، سپاهی را به فرماندهی جعفربن ابیطالب وزیدبن حارثه وعبدالله بن رواحه به سوی موته روانه کرد؛ اما هرسه فرمانده اعزامی پیامبر به شهادت رسیدند.

در سال نهم هجرت وقتی پیامبر خبر حمله رومیان به قلمرو مسلمانان را شنید، شخصاً با 30 هزار نفر عازم تبوک شد ولی بدون وقوع درگیری با آنها به مدینه بازگشت.

پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله) در واپسین روزهاى عمر خود در این شرایط حساس که پایتخت اسلام آبستن حوادث بود، دست به اقدام مهمى زد که در خور همه گونه تأمل وبررسى است او، سپاه اسلام را براى جنگ با نیروهاى امپراتورى دوم که مستلزم طى مسافت دور و درازى بود، مأمور ساخت، و پرچم جهاد را با دست مقدس خود برافراشت و به دست"اسامه" که آن روز جوانى نورس بود، سپرد و او را به فرماندهى آن سپاه منصوب نمود وسران مهاجر و انصار را که ابوبکر عمر و ابو عبیده جراح از جمله آنان بودند، تحت فرماندهى اسامه به سوى شام گیسل داشت و دستور داد به ناحیه ابنى در سرزمین بلقاءشام رهسپار شوند و فرمود به محلى که پدرت در آنجا کشته شده حرکت کن، دشمنان را باقواى خود نابود ساز، من تو را به فرماندهى این سپاه منصوب نمودم، صبح زود به سوىنیروهاى مستقر در ابنى یورش ببر، آنان را نابود کن، سپاه را به سرعت پیش ران تااخبار دشمن را زودتر به دست آورى اگر خداوند تو را پیروز ساخت در آن سرزمین کمترتوقف کن همراه خود، راهنمائى ببر، جاسوسان و پیشقراولان را جلوتر بفرست تا اوضاع دشمن را گزارش دهند. امّا همواره لشکریان از فرمان اسامه و پیامبر سرباز مى زدند تااین که حرکت سپاه صورت نگرفت و پیامبر رحلت فرمودند بعد از این هم که سپاه و سران به جوانى اسامه اعتراض داشتند و از وى پیروى نکردند.

اسامه در یک فرسخی ِ مدینه لشگرگاه ساخت، اما مردم به دلیل تشدید بیماری پیامبر و جوانی اسامه و ... ازپیوستن به لشگر او خودداری کردند. چون این خبر به گوش پیامبر رسید، با حال بیماری به مسجد رفت و از مردم خواست که لشگر اسامه را راه بیندازند.

با این همه اسامه به مدینه بازگشت. ابوبکر که خود از کسانی بود که از رفتن به لشگر اسامه سر باز زده بود، پس از رسیدن به خلافت،سپاه اسامه را تجهیز کرد. اسامه با این لشگر به شام رفت و بعد از به چنگ آوردن غنایمی به مدینه بازگشت.

اسامه گر چه در آغاز خلافت امام علی علیه السلام با امام بیعت کرد، ولی اندکی بعد به جمع سه نفری سعد بن ابی وقاص،محمدبن مسلمه وعبدالله بن عمرپیوست و به بهانه گوشه گیری، حاضر نشدند به طرفداری از امام قیام کند.
می‌گویند که وی بعدها از کوتاهی و تقصیری که در حق امیرمؤمنان علی علیه السلام انجام داده بود، پشیمان شد و از شرکت نکردن در کنار امام جهاد عذرخواهی کرد. از اینرو در حدیثی از
امام محمد باقر علیه السلام توصیه شده است که در حق او جز خیر نگویید.

اسامه در صف یاران علی علیه السلام

گرچه او از اول در صف یاران امیر مؤمنان (علیه السلام) نبود امّا بعدها به سوى آن حضرت بازگشت و به همین جهت از طرف خاندان پیامبر موردستایش قرار گرفت. پیشواى پنجم حضرت باقر فرمودند: اسامه را جز به نیکى یاد نکنید وحال آنکه چرا اسامه در جنگهاى على (علیه السلام) شرکت نمى کرد دلیلى واضح داشت دریکى از جنگها او مسلمانى به نام مرداس را کشت و بسیار اندوهگین شد و از آن موقع عهدکرد که در جنگى شرکت نکند گرچه در مورد مرگ مرداس معذور بود. روزى اسامه به على(علیه السلام) پیغام داد که "سهم مرا از اموال مجاهدان بفرست" او اضافه کرد "من پیوسته طرفدار تو بودم و اگر در کام شیر درنده اى بودى، من نیز خود را به تو مىرساندم امیر مؤمنان (علیه السلام) در پاسخ او نوشت: این اموال متعلق به مجاهدان استولى من در مدینه مالى دارم، هر قدر خواستى از آن بگیر، این قضیه از دو جهت قابل توجه است. اولاً: نشان مى دهد که اسامه از نظر امیر مؤمنان (علیه السلام) تا چه حداحترام و ارزش داشته که حضرت در خواست او را رد نکرده ثانیاً: روشنگر دقت امیرمؤمنان (علیه السلام) در اجراى عدالت است. على (علیه السلام) حاضر بود از اموال شخصى خود به وى بدهد ولى هرگز حاضر نبود دینارى از اموال مجاهدان را که اختصاص به آنان داشت به دیگرى بدهد!

چنانچه قبلاً اشاره شد اسامه همبستگى خاصى با خاندان پیامبر (صلى الله علیه و آله) داشت و در مواقع حساس، از حمایت و پشتیبانىخاندان رسالت برخوردار بود. مسعودى مى نویسد میان اسامه و عمرو، پسر عثمان بن عفانبر سر مالکیت قطعه زمینى اختلاف رخ داد، این اختلاف نزد معاویه مطرح گردید تا او دراین باره حکم کند. در این هنگام عده اى از بنى هاشم و گروهى از بنى امیه حضور داشتنددر آغاز جلسه، سخنانى میان اسامى و عمرو، پسر عثمان بن عفان بر سر مالکیت قطعه زمینى اختلاف رخ داد، این اختلاف نزد معاویه مطرح گردید تا او در اینباره حکم کند.

در این هنگام عده اى از بنى هاشم و گروهى از بنى امید حضور داشتند در آغاز جلسه، سخنانى میان اسامه و پسر عثمان رد و بدل شد، در این هنگام مروان بن حکم بهعنوان آمادگى براى شهادت به نفع پسر عثمان کنار او نشست امام حسن برخاست و کناراسامه نشست سعید بن عاص کنار مروان و حسین بن على (علیه السلام) کنار امام حسن)علیه السلام) سپس عبدالله بن عامر در کنار سعید عبدالله بن جعفر کنار حسین بن على)علیه السلام) و عبد الرحمن بن حکم در کنار عبدالله بن عغامر، و ابن عباس در کنارعبدالله بن جعفر نشستند معاویه که وضع را چنین دید گفت: عجله نکنید من خود شاهدبودم که پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله) این رفیق را به اسامه بخشید.

وفات اسامه

اسامه سخت بیمار بود امام حسین (علیه السلام) براى عیادت او تشریف برد، اسامه اظهار اندوه و تأثر کرد امام از سبب اندوه او پرسید اسامه پاسخ داد: شصت هزار درهم مقروض هستم و سبب اندوه من همین است حضرت پرداخت آن را تقبل نمود اسامه گفت: مى ترسم مدیون از دنیا بروم امام حسین (ع)فرمود: از دنیا نمى روى مگر پس از پرداخت آن همینطور هم شد زیرا امام در زمان حیات او قرض وى را پرداخت. او پس از رحلت پیامبر (صلى الله علیه و آله) مدتى در (وادى القرى) سکونت داشت، سپس در مدینه اقامت گزیده بود و در همان ایام بود که در (جرف) چراغ عمرش به خاموشى گرائید پس از درگذشت او، جسدش را به مدینه انتقال دادند و امام حسین (علیه السلام) بر جنازه او کفن پوشاند و نماز گذازد.

او در ایام خلافت معاویه مدتی در شام اقامت گزید. اما در اواخر عمر به مدینه بازگشت و در سال 54 (یا بهروایتی 58 یا 59 ) هجری قمری در مدینه درگذشت.

منابع:

اعیان الشیعه

الطبقات الکبری

قاموس الرجال

اسد الغابه

معجم الرجال الحدیث

 




طبقه بندی: ماه صفر و وقایع،
[ چهارشنبه 18 آذر 1394 ] [ 00:36 ] [ خادمین هیئت ]

آیا پیامبر اکرم (ص) در آخرین لحظه های عمر خویش هیچ تدبیری برای آینده اسلام نکرد؟

پیامبر خدا (ص) در مناسبت هاى مختلف، در باره رهبرى آینده امّت اسلامی، سخن می گفت و علی (ع) را به عنوان جانشین برگزیده خدا معرفی می کرد، اوج این معرّفى و ابلاغ، در «حَجّة البلاغ» و به تعبیر دیگر «حَجّة الوداع» در «غدیر خم» بوده است.

آخرین تدبیر ایشان، درخواست دوات و کاغد، برای املای وصیت مکتوب، در مسئله خلافت، جهت جلوگیرى از انحراف امّت بود.

بخارى به نقل از زُهْرى از عبید اللّه بن عبد اللّه از ابن عباس می نویسد: چون پیامبر خدا به حال احتضار افتاد - و مردانى از جمله عمر بن خطّاب هم در خانه بودند - فرمود : «هَلُمَّ أکتُب لَکُم کِتابا لا تَضِلّوا بَعدَهُ»؛ بشتابید تا برایتان نوشته اى بنویسم که پس از آن، گم راه نشوید. عمر گفت: «إن النبی قد غلب علیه الوجع و عندکم القرآن، حسبنا کتاب الله»!!! ؛ همانا بیمارى بر پیامبر، چیره شده است.!!! قرآن، نزد شما هست و کتاب خدا ما را بس است.!!! پس، حاضرانِ در خانه با هم اختلاف و دعوا کردند. برخى از آنها مى گفتند : کاغذ بیاورید تا پیامبر صلى الله علیه و آله برایتان نوشته اى بنویسد که پس از آن، گم راه نشوید. برخى از آنها نیز همان گفته عمر را مى گفتند. چون یاوه گویى و اختلاف در نزد پیامبر صلى الله علیه و آله بالا گرفت، پیامبر خدا فرمود: «قوموا »؛ برخیزید. ابن عباس همیشه می گفت: مصیبت حقیقى، مصیبت ممانعت از نوشتن پیامبر صلى الله علیه و آله ، آن هم با اختلاف و داد و فریاد است.

در نقل دیگر صحیح بخارى آمده است: «قوموا عنّی ، ولا ینبغی عندی التنازع»؛ از پیش من برخیزید، که دعوا و اختلاف در نزد من شایسته نیست.[1]

بخاری در حدیثی دیگر ـ به نقل از ابن عبّاس ـ چنین روایت می کند: روز پنج شنبه و چه روز پنج شنبه اى! بیمارى پیامبر خدا شدّت گرفت. پس فرمود: « ایتونی أکتب لکم کتابا لن تضلّوا بعده أبدا»؛ [ کاغذ و قلمى] نزد من بیاورید تا برایتان نوشته اى بنویسم که دیگر پس از آن، هرگز گم راه نشوید. پس با هم دعوا کردند، در حالى که دعوا در نزد هیچ پیامبرى، شایسته نیست و مى گفتند: «ما شأنه؟ أهجر؟[2] استفهموه»!!! او را چه شده است؟ آیا هذیان مى گوید؟ از او بپرسید.!!! پس خواستند که از او بپرسند و معناى حرفش را جویا شوند که فرمود: « دعونی ؛ فالذی أنا فیه خیر مما تدعوننی إلیه»؛ مرا وا گذارید، که آنچه در آنم، از آنچه مرا به آن مى خوانید، بهتر است.[3]

مسلم نیز در صحیح خود ـ به نقل از سعید بن جُبَیر، از ابن عبّاس ـ چنین روایت می کند: روز پنج شنبه و چه روز پنج شنبه اى! [ سعید مى گوید: سپس اشک هاى ابن عبّاس فرو ریخت، تا آن جا که آنها را همچون رشته مروارید، بر گونه هایش دیدم]. پیامبر خدا فرمود: «ایتونی بالکتف و الدواة أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده أبدا»؛ برایم استخوان[4] و دوات بیاورید تا برایتان نوشته اى بنویسم که پس از آن، هرگز گمراه نشوید. پس گفتند: «إن رسول الله یهجر» بى گمان، پیامبر خدا هذیان مى گوید.!!![5]

احمد بن حنبل هم در مسند خویش این حدیث را از جابر این گونه نقل می کند: «إن النبی ( صلى الله علیه وآله ) دعا عند موته بصحیفة لیکتب فیها کتابا لا یضلون بعده ، فخالف علیها عمر بن الخطاب حتى رفضها»؛ پیامبر صلى الله علیه و آله هنگام وفاتش کاغذى خواست تا در آن، نوشته اى بنویسد که پس از آن، گم راه نشوند. پس عمر بن خطّاب، آن قدر با آن مخالفت کرد که پیامبر صلى الله علیه و آله آن [ درخواست] را رها کرد.[6]

اعتراف عمر و توجیه این عمل زشت:

ابن ابی الحدید شارح نهج البلاغة از ابن عبّاس نقل می کند که: در یکى از سفرهاى عمر به شام، همراهش رفتم. روزى به تنهایى بر شترش راه مى پیمود که دنبالش کردم. پس به من گفت : «اى ابن عبّاس! من از پسرعمویت، گله دارم. از او خواستم که با من بیاید؛ ولى نیامد و پیوسته او را ناراحتِ چیزى مى بینم. تو گمان مى کنى دنبال چیست؟» گفتم: اى امیر مؤمنان! تو که خودت مى دانی. [عمر] گفت: « گمان دارم او همواره در اندوهِ از دست رفتن خلافت است». گفتم: چنین است. او معتقد است که پیامبر خدا خلافت را براى او خواست. [عمر] گفت: « اى ابن عبّاس! پیامبر خدا خلافت را براى او خواست و این گونه بود؛ امّا چه مى توان کرد که خداى متعال، آن را نخواست! پیامبر خدا چیزى خواست و خدا چیز دیگرى خواست. پس، اراده خدا محقّق شد و اراده پیامبر او محقّق نشد. آیا هر چه پیامبر خدا خواست، شد؟ ...». این مضمون، با الفاظ دیگرى هم نقل شده است و آن، همان گفته عمر است که: پیامبر خدا در زمان بیمارى اش خواست که او (على علیه السلام ) را جانشین خود کند؛ امّا من از ترس وقوع فتنه و براى نشر اسلام، مانع شدم. پس، پیامبر خدا مقصود قلبى ام را دانست و خوددارى کرد و خداوند، جز از اجراى آنچه خود مقدّر و حتمى کرده، امتناع دارد.[7]

ابن ابی الحدید روایت دیگری از ابن عباس نقل می کند که وی می گوید: در آغاز حکمرانى عمر نزد او رفتم. یک مَن خرما در زنبیلى حصیرى برایش نهاده بودند. مرا به خوردن دعوت کرد. من یک خرما خوردم و او نیز شروع به خوردن کرد تا این که خرماها تمام شد. سپس از کوزه اى که نزدش بود، آب خورد و به پشت، بر متّکایش دراز کشید و به حمد و سپاس خدا و تکرار آن پرداخت. و گفت: «اى عبد اللّه ! از کجا مى آیى؟». گفتم: از مسجد. گفت: «پسرعمویت را چگونه دیدى؟». من گمان کردم که عبد اللّه بن جعفر را مى گوید. گفتم : وقتى مى آمدم او با همسالان خود، مشغول بازى بود. گفت: «مقودم او نبود. منظورم بزرگ شما اهل بیت است». گفتم: او را دیدم، در حالى که براى درختان خرماى فلان قبیله، آب از چاه مى کشید و قرآن مى خواند. گفت: «اى عبد اللّه ! قربانى کردن شتران به گردنت، اگر آن را از من کتمان کنى! آیا هنوز در دل، خیال خلافت دارد؟». گفتم : آرى. گفت : «آیا مى پندارد که پیامبر خدا صلى الله علیه و آله به او تصریح کرده است؟». گفتم: آرى و برایت مى افزایم که از پدرم درباره ادّعاى على پرسیدم. و او گفت: [ على ] راست مى گوید. عمر گفت: «پیامبر خدا صلى الله علیه و آله گفتار ناتمامى درباره على داشت که چیزى را اثبات نمى کند و دستاویزى به دست نمى دهد و بى گمان، مدّتى در کارش درنگ و تأمّل کرد و در بیماری اش مى خواست به نام على تصریح کند؛ امّا من از بیم [ فتنه] و به خاطر حفظ اسلام، مانع شدم و به پروردگار کعبه سوگند، قریش، هرگز بر او گِرد نمى آمدند و اگر خلافت را به دست مى گرفت، اعراب از همه سو بر او مى شوریدند. چون پیامبر خدا صلى الله علیه و آله فهمید که من منظورش را مى دانم، پس خوددارى ورزید و خداوند، جز از وقوع آنچه خود ، مقدّر و حتمى کرده، ابا دارد».[8]

بسیار جالب است که عمر به این عمل زشت اعتراف و با بیان مغالطه هایی توجیهاتی برای آن می آورد که با علم، عصمت و حکمت الهی پیامبر اکرم (ص) منافات دارد؛ گویی که عمر به مصالح اسلام و مسلمین بیشتر از رسول خدا (ص) آگاه است و پیامبر اراده ای جز اراده خدا خواسته است و این اراده عمر است که مطابق اراده خداست. همین اعتراف، و تقسیم قدرتی که مخالفان جانشینی علی (ع) در دوره حاکمیت خویش کردند نشان می دهد که آنها برای تصاحب حکومت زمینه چینی کرده بودند و اوّلین شورشیان احتمالی بر علیه خلافت علی (ع) - در صورت تحقق اراده پیامبر - خود آنها می بودند.

نقد و بررسى جلوگیرى از نوشتن وصیّت:

ماجراى تصمیم پیامبر (ص) برای کتابت وصیّت و منع عمر بن خطّاب، ماجرایى تکان دهنده و شگفت آور است. پیامبر گرامى اسلام که «مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَا وَحْىٌ یُوحَى»، (نجم ، 3 و 4) تصمیم دارد در آخرین لحظات زندگى دنیوى خود، نکاتى را براى امّت اسلامى بیان کند. حتّى اگر پیامبر (ص)، انسانى عادى هم تلقّى شود، مى باید به این خواسته او جامه عمل پوشیده شود. به علاوه، پیامبر (ص) هدف از نوشتن وصیّت را «گمراه نشدنِ ابدى امّت اسلام» اعلام مى کند؛ هدفى که هر کس به دنبال آن است. شگفت این جاست که عمر، با این خواسته کوچک ـ که نتیجه اى بزرگ در بر دارد ـ مخالفت مى کند!!!

دلایل مخالفت عمر در توجیهاتی که ارائه کرده، کاملا هویداست؛ گروه آنها با علم به نظر پیامبر(ص) درباره خلافت، از اقدام ایشان ( تثبیت حاکمیت جانشین مورد نظرش)، با تنش آفرینی غیر اخلاقی جلوگیری کردند. حتّى اگر هیچ گزارشى درباره مقصود عمر بن خطّاب وجود نداشته باشد، هر انسان محقّق و غیر متعصّبى، با کنار هم قرار دادن اتفاقات این حادثه و اتفاقات سقیفه و نیز حادثه به حکومت رسیدن خود وى، حقیقت را درمى یابد.

شگفت آنکه برخى به توجیه کار عمر پرداخته اند و براى آن که درستى عمل او را اثبات کنند، به خُرده گیرى از پیامبر (ص) پرداخته اند.

گاه مى گویند: رفتارعمر، از نشانه هاى فهم و دقّت و فضیلت او است؛ چرا که عمر ترسید پیامبر صلى الله علیه و آله چیزهاى صریحى بنویسد که نه بتوانند بدان عمل کنند و نه راهى براى تفسیر و تأویل آنها باقى بماند و در نتیجه گرفتار عقوبت شوند.[9]

پیامبر (ص) مى فرماید: «مى خواهم چیزى برایتان بنویسم که تا ابد، گم راه نشوید» و اینان مى گویند : نوشته پیامبر، موجب عقاب مى شد و مخالفت عمر، دلیلى بر فقه و فضیلت و دقّت نظر اوست. با توجّه به تقابل صریح نظر پیامبر (ص) با نظر عمر، این گونه ستودن از عمر، چه توجیهى دارد؟

عجیب تر از این، توجیهى است که قاضى عیّاض، درباره همه واقعه بیان کرده است و آن را تحریف نموده و از صورت اصلى خود، به شکل دیگرى در آورده است. او مى گوید: «آیا پیامبر خدا هذیان مى گوید؟». این است آنچه در صحیح مسلم و غیر آن است، یعنى به شکل استفهام. و آن از نقل غیر استفهامى، چه به صیغه ماضى و چه مضارع ، درست تر است؛ زیرا هیچ یک صحیح نیست. گوینده این سخن، این سخن را گفت تا کسى را که گفت «ننویسید»، انکار کند؛ یعنى : [ منظورِ صاحب این سخن، این بوده که ] فرمان پیامبر خدا را وا ننهید و آن را هذیان مپندارید؛ زیرا او هذیان نمى گوید. [ نیز] این که عمر گفت : «کتاب خدا براى ما بس است»، ردّ بر نزاع کننده است، نه بر پیامبر صلى الله علیه و آله.[10]

آیا مى توان تحریفى بارزتر از این پیدا کرد؟! مسلّما اگر این متن، در کتاب هاى صحیح بخارى و صحیح مسلم نبود، به همین حالتِ تحریف شده به دست ما مى رسید؛ هرچند بخارى هم در کتاب خود، متن را دو گونه نقل کرده است. او در جایى که گوینده را ذکر کرده است، لفظ «وجع» را مى آورد که اهانت کم ترى دارد و در جایى که نامى از گوینده نمى برد، واژه زشت «أ هَجَرَ؟» را آورده است، که ظاهرا واژه اصلىِ به کار رفته در آن مجلس است. شاید هم این تفاوت نقل، مربوط به خود ابن عبّاس باشد؛ یعنى: او با تدبیرى ویژه، همه ماجرا را بیان کرده است؛ امّا در دو گزارش.

در اینجا باید از قاضی عیاض پرسید، کسی که می خواهد فرمان پیامبرخدا (ص) - برای کتابت وصیت - جدی گرفته شود، چرا می گوید: « کتاب خدا برای ما بس است»؟!

حقیقت اینست که گروه ابوبکر و عمر - با هماهنگی های عایشه - از همراهى با سپاه اسامه سر باز زدند و با تمسّک به بهانه هایى بازگشتند و با «اجتهادِ» ناروا در برابر «نصّ» صریحِ سخن پیامبر خدا، از همراهى با سپاه، خوددارى کردند، پیامبر خدا را که سخن، جز به حق نمى گفت و لب، جز به آموزه «وحى» نمى گشود،[11] به «هذیان گویى» متهم کردند! تا بدین گونه کتابت وصیّت، و آخرین تلاش پیامبر (ص) براى تحکیم «خلافت علی (ع)»، عقیم بماند.[12

منابع

[1] - صحیح البخاری : ج 5 ص 2146 ح 5345 و ج4 ص 1612 ح 4169 و ج6 ص 2680 ح 6932 وفیه «قوموا عنّی» بدل «قوموا» و ج1 ص 54 ح 114 عن ابن شهاب عن عبید اللّه بن عبد اللّه عن ابن عبّاس نحوه وفیه «قوموا عنّی ، ولا ینبغی عندی التنازع» ، صحیح مسلم : ج 3 ص 1259 ح 22 ، مسند ابن حنبل : ج 1 ص 719 ح 3111 و ص695 ح 2992 ، الطبقات الکبرى : ج 2 ص 244 وفیهما «قوموا عنّی» ، البدایة والنهایة : ج 5 ص 227 ؛ الأمالی للمفید : ص 36 ح 3 عن ابن شهاب عن عبید اللّه بن عبد اللّه عن ابن عبّاس .

[2] - ابن اثیر مى گوید : أهجَرَ فى مَنطِقِه یُهجِرُ إهجارا [ از باب افعال]، هنگامى به کار مى رود که کسى سخن زشتى بگوید و نیز اگر یاوه و لغو ببافد. اسم آن، هُجر است و هَجَر یهجُر هَجْرا، هنگامى به کار مى رود که گوینده، در هم و بر هم و هذیان بگوید. حدیثِ بیمارى پیامبر صلى الله علیه و آله از همین است. گفتند : او را چه شده است؟ «أ هَجَرَ؛ آیا به علّت بیمارى، هذیان مى گوید؟» و این را به شکل استفهامى و نه خبرى گفتند. و این، بهترین توجیهى است که مى توان گفت که اگر اِخبارى باشد، نسبت فحش و ناسزاگویى و یا هذیان به پیامبر صلى الله علیه و آله است و چون گوینده این سخن عمر است، به او چنین گمانى نمى رود؟! (النهایة : ج 5 ص 245 ـ 246 ماده «هجر») .

[3] - صحیح البخاری : ج 4 ص 1612 ح 4168 و ج3 ص 1155 ح 2997 ، صحیح مسلم : ج 3 ص 1257 ح 20 ، مسند ابن حنبل : ج 1 ص 477 ح 1935 ، الطبقات الکبرى : ج 2 ص 242 ، تاریخ الطبری : ج 3 ص 192 ، الکامل فی التاریخ : ج 2 ص 7 ، البدایة والنهایة : ج 5 ص 227 وفیهما «یهجر» بدل «أهجر» ، الإیضاح : ص 359 نحوه .

[4] - در زمان هاى پیشین، به علّت کمى کاغذ، از استخوان پهن موجود در شانه چهارپایان هم براى نوشتن ، استفاده مى کرده اند (النهایة : ج 4 ص 150 ماده «کتف») .

[5] - صحیح مسلم : ج 3 ص 1259 ح 21 ، مسند ابن حنبل : ج 1 ص 760 ح 3336 ، الطبقات الکبرى : ج 2 ص 243 ، تاریخ الطبری : ج 3 ص 193 .

[6] - مسند ابن حنبل : ج 5 ص 115 ح 13732 ، مسند أبی یعلى : ج 2 ص 347 ح 1864 و 1866 ، الطبقات الکبرى : ج 2 ص 243.

[7] - شرح نهج البلاغة : ج 12 ص 78 .

[8] - شرح نهج البلاغة : ج 12 ص 20 ؛ کشف الیقین : ص 462 ح562، کشف الغمّة : ج 2 ص 46 ، بحار الأنوار : ج 38 ص 156.

[9] - شرح النووى على صحیح مسلم : ج 11 ص 99 (ذیل حدیث 1637) .

[10] - الشفا بتعریف حقوق المصطفى : ج 2 ص 194 .

[11] - «وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَا وَحْىٌ یُوحَى» )نجم : آیه : 3 و 4)

[12] -اقتباس از: دانش نامه امیرالمؤمنین (ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ / محمد محمدی ریشهری /ج2/ صص 428-455.

 

 




طبقه بندی: ماه صفر و وقایع،
[ جمعه 5 آذر 1395 ] [ 00:27 ] [ خادمین هیئت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


روایات/احادیث/معجزات/مداحی/سخنرانی
/تصاویر/اشعار اهل بیت علیهم السلام

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
آخرین مطالب

هیئت بیت العباس(علیه السلام)جوادیه،تهران

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

در زندگی هر یك از ما گاهی بر سر دو راهی قرار می گیریم و بعد از مشورت با دیگرانم و زدن تمامی درها اگر نتوانستیم راه خودمان را انتخاب كنیم به استخاره روی می اوریم و از خداوند طلب خیر میكنیم .

ابتدا نیت نمایید سپس روی استخاره بگیر کلیک فرمایید
اللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ العَن صَنَمَی قُرَیشٍ وَ جِبتَیها وَ طاغُوتَیها وَ إِفکَیها وَ إِبنَتَیهِما اللَّذینَ خالَفا أمرَک وَ أنکَرا وَحیَک وَ جَحَدا إِنعامَک وَ عَصَیا َرسُولَک وَ قَلَّبا دینَک وَ حَرَّفا کِتابَک وَ أحبا أعداءَک وَ جَحَدا آلاءَک وَ عَطَّلا أحکامَک وَ أبطَلا فَرائِضَک وَ ألحَدا فِی آیاتِک وَ عادَیا أولیاءَک وَ والَیا أعداءَک وَ خَرَّبا بِلادَک وَ أفسَدا عِبادَک اللّهُمَّ العَنهُما وَ أتباعَهُما وَ أولیاءَهُما وَ أشیاعَهُما وَ مُحِبّیهِما فَقَد أخرَبا بَیتَ النُّبُوَّة وَ رَدَما بابَه وَ نَقَضا سَقفَهُ وَ ألحَقا سَماءَهُ بِأرضِهِ وَ عالیَهُ بِسافِلِه وِ ظاهِرَهُ بِباطِنِه وَ استَأصَلا أهلَه وَ أبادا أنصارَه وَ قَتَلا أطفالَه وَ أخلَیا مِنبَرَه مِن وَصیِّه وَ وارِثِ عِلمِه وَ جَحَدا إمامَتَهُ وَ أشرَکا بِرَبِّهِما فَعَظِّم ذَنبَهُما وَ خَلِّدهُما فی سَقَرٍ وَ ما أدراکَ ما سَقَر لا تُبقی وَ لا تَذَر َاللّهُمَّ العَنهُم بِعَدَدِ کُلِّ مُنکَرٍأتَوهُ وَ حَقّ ٍاَخفَوهُ وَ مِنبَرٍ عََلوهُ وَ مُؤمِنٍ أرجَوهُ وَ مُنافِقٍ وَلَّوهُ وَ وَلیّ ٍآذُوهِ وَطَریدٍ آوَوهُ وَ صادِقٍ طَرَدوهُ وَ کافِرٍ نَصَرُوهُ وَ إِمامٍ َقهَرُوهُ وَ فَرضٍ غَیَّرُوهُ وَ أثَرٍ أنکَرُوهُ وَ شَرٍّ آثَرُوهُ وَ دَمٍ أراقُوهُ وَ خَیرٍ بَدَّلُوهُ وَ ُکفرٍ نَصَبُوهُ وَ إرثٍ غَصَبُوهُ وَ فَیءٍ اقتَطَعُوهُ وَ سُحتٍ اَکَلُوهُ وَ خُمسٍ استَحَلُّوهُ وَ باطِلٍ أسَّسُوهُ وَ جَورٍ بَسَطُوهُ وَ نِفاقٍ أسرَوُهُ وَ غَدرٍ أضمَرُوهُ وَ ظلمٍ نَشَرُوهُ وَ وَعدٍ أخلَفُوهُ وَ أمانٍ خانُوهُ وَ عَهدٍ نَقَضُوهُ وَ حَلالٍ حَرَّمُوهُ وَ حَرامٍ أحَلُّوهُ وَ بَطنٍ فَتَقُوهُ وَ جَنینٍ أسقَطُوهُ وَ ضِلعٍ دَقُّوهُ وَ صَکٍّ مَزَّقُوهُ وَ شَملٍ بَدَّدُوهُ وَ عَزیزٍ أذَلُّوهُ وَ ذَلیلٍ أعَزُّوهُ وَ حَقٍّ مَنَعُوهُ وَ کِذبٍ دَلَّسُوهُ وَ حُکمٍ قَلَّبَوه ‎ للّهُمَّ العَنهُم بِکُلِّ آیَةٍ حَرَّفُوها وَ فَریضَةٍ تَرَکُوها وَ سُنَةٍ غَیَّرُوها وَ رُسُومٍ مَنَعُوها وَ أحکامٍ عَطَّلُوها وَ بَیعَةٍ نَکَسوها وَ دَعوى أبطَلُوها وَ بَیِّنَةٍأنکَرُوها وَ حیلَةٍ أحدَثُوها وَ خیانَةٍ أورَدُوها وَ عَقَبَةٍ اِرتَقُوها وَ دِبابٍ دَحرَجُوها وَ أزیافٍ لَزَمُوها وَ شَهاداتٍ کَتَمُوها وَ وَصیَّةٍ ضَیَّعُوها. ‎ اللّهُمَّ العَنهُما فی مَکنُونِ السِّر وَ ظاهِرِ العَلانیَةِ لَعناً کَثیراً أبَداً دائِمَاً دائِباً َسرمَداً لا انقِطاعَ لِأمَدِه وَ لا نَفادَ لِعَدَدِه لَعناً یَغدُو أوَّلُهُ وَ لا یَرُوحَ آخِرُهُ لَهُم وَ لِأعوانِهِم وَ أنصارِهِم وَ مُحِبّیهِم وَ مُوالیهِم وَ المُسَلِّمینَ لَهُم وَ المائِلینَ إلَیهِم وَ الناهِضینَ بِاحتِجاجِهِم وَ المُقتَدینَ بِکَلامِهِم وَ المُصَدِّقینَ بِأحکامِهِم. پس چهار مرتبه بگو : اللّهُمَّ عَذِّبهُم عَذاباً یَستَغیثُ مِنهُ أهلُ النّار آمینَ رَبَّ العالَمین